نيك از جاى بشد . . . و خواجهء بزرگ روى به حسنك كرد و گفت خواجه چون مىباشد و روزگار چگونه مىگذارد ؟ گفت ، جاى شكر است . خواجه گفت دلشكسته نبايد داشت كه چنين حالها مردان را پيش آيد . . . بو سهل برآشفت و حسنك را « سگ قرمطى » خطاب نمود . حسنك گفت :
سگ ندانم كه بوده است . . . اين خواجه كه مرا اين مىگويد مرا شعر گفته است و بر در سراى من ايستاده است . اما حديث قرمطى به ( بهتر ) از اين بايد ، كه او را بازداشتند بدين تهمت نه مرا ، و اين معروف است . . . بو سهل بانگ برداشت ، خواجه بانگ بر او زد و گفت : اين مجلس سلطان را كه اينجا نشستهايم هيچ حرمت نيست ؟ » « 1 »
گاه بر سر قيام كامل يا « نصف القيام » و عدم رعايت اين قبيل سنن ، بين مردم ( مخصوصا طبقهء روحانيان كه به اين مسائل كوچك دنيائى توجه مخصوص داشتند ) اختلافات و كدورتهاى سختى بروز مىكرد :
روز محفل اندر آمد آن ضيا * بارگه پر قاضيان و اصفيا
كرد شيخ اسلام از كبر تمام * اين برادر را چنين نصف القيام
گفت آرى بس درازى بهر مزد * اندكى زان قد سروت را بدزد « 2 »
- مولوى
بطورى كه در قابوسنامه آمده است ، سلطان محمود از خليفهء بغداد خواست كه منطقهء ماوراء النهر را به وى بخشد . چون خليفه امتناع كرد ، او را تهديد كرد كه با هزار پيل خاك دار الخلافه را به غزنى آرم . پس از چندى ، پاسخ خليفه رسيد كه اول نامه « الم » و آخر آن « الحمد للّه . . . » بود . چون بزرگان از كشف رمز نامه درماندند خواجه ابو بكر قهستانى كه هنوز درجهء نشستن نداشت زبان به سخن گشود و گفت : چون خداوند او را تهديد كرده بود كه خاك دار الخلافه را به پشت پيلان به غزنى آرم ، خليفه نيز متقابلا نوشته است كه
« أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ »
يعنى جواب پيلان سلطان را خداوند مىدهد . محمود از اين پاسخ متنبه شد و « ابو بكر قهستانى را خلعتى گرانمايه فرمود و او را فرمود تا در ميان نديمان نشيند . . . بدين يك سخن ، درجهء بزرگ يافت » « 3 »
« كسى كه در محافل بزرگ و يا در مجالس امرا و سلاطين و قضاة به آواز بلند ، نام و القاب واردين را مىگفته و تعيين جا و محل واردين با وى بوده است « معرّف » ناميده مىشد .
سعدى گويد :
نظر كرد قاضى در او تيزتيز * معرف گرفت آستينش كه خيز
ندانى كه برتر مقام تو نيست * فروتر نشين يا برو يا بايست »
غاشيهدار شدن
بطورى كه از تاريخ بيهقى برمىآيد خواجه بو المظفر برغشى وزير سامانيان بود و مقام و موقعيت ممتازى داشت . پس از چندى از سياست كناره گرفت و به نيشابور رفت و عزلت گزيد و به قول بيهقى « سلام كس نرفتى و كس
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 119 به بعد ( به اختصار ) .
( 2 ) . مولوى ، كتاب فيه ما فيه ، با تصحيحات و حواشى بديع الزمان فروزانفر ، ص 9 - 308 ( حواشى و تعليقات ) .
( 3 ) . منتخب قابوسنامه ، نفيسى ، ص 238 .