پس از درگذشت وى . . . تعاليم استاد به سرنوشت اديان و مذاهب ديگر گرفتار آمد و تحت تأثير سنن جارى و احتياجات زندگى و تمايلات مؤمنين تغيير صورت داد . « 220 »
به نظر آقاى تقىزاده : « در قرون هشتم و هفتم قبل از ميلاد مسيح ، اقوام ديگرى از ايرانيان در مشرق فلات ايران و ماوراى جيحون . . . خود را از سنت و كيش پر از قيودات و موهومات و رسوم آيين مغان آزاد نموده و عقايد سادهتر و مجزا و منزهترى اتخاذ كردند كه قسمت اول ( يعنى عقايد قوم شرقى شمالى ) نتيجهء ظهور دين جديد اصلاحى زردشتى بود كه مؤسس آن يعنى زردشت به ظن قوى در قرن هشتم ق . م . به دنيا آمد . » « 221 »
سپس آقاى تقىزاده مىنويسد : « . . . بر اثر انتشار تدريجى دين زرتشت ، در ماوراء النهر و خوارزم و سيستان مصالحه و سازشى بين دين زردشتى و معتقدات مغان به عمل آمد . اين تركيب و امتزاج در اواسط قرن پنجم ق . م . صورت گرفت و طرفين قسمتى از عقايد يكديگر را پذيرفتند . » « 222 »
هرتسفلد در كتاب خود زرتشت و جهان او مىنويسد :
زرتشت اصلا مردى سياستمدار بود . وى دچار مشكلات بسيار شد . تنها هدف او از نظر سياسى ترقى دادن وضع كشاورزان در ماد بود و مىخواست برزگران را از يوغ بردگى نجات بخشد و بنابراين با طبقات حاكمه ، مالكان عمده ، نجبا و روحانيان وارد مبارزه شد . وى در « رغا » « 223 » ( رى ) مسقط الرأس خود بمنزلهء مردى انقلابى معرفى شد . « 224 »
هرتسفلد كه براى قيام زرتشت ريشههاى اقتصادى ذكر كرده است در جاى ديگر كتاب خود مىنويسد : « محكمهاى كه زرتشت را تبعيد كرد مركب بود از نجبا و روحانيان ماد . وى ترك خانمان كرد و راه خراسان پيشگرفت . » « 225 »
دياكونوف محقق شوروى راجع به زرتشت مىنويسد :
تعاليم زرتشت نيز مانند ديگر معتقدات مشابه ، با اينكه تا حدى آرزوهاى مردم را منعكس مىكرد ( و نيرو و ضامن موفقيت آنهم همين بود ) ، ماهوا ضد پيشرفت به شمار مىرفت . دين مزبور فقط مزديسنايى مؤمن و زردشتى را بهدين مىداند .
زرتشتيگرى كينه و نفرت نسبت به اقوام غير آريايى را به پيروان خود تلقين مىكند . بيگانگان از نظرگاه اين كيش « غير آريايى » « ودوپا » ها و آدمهاى « حشره صفت » نام برده مىشوند . . . اما علت عقب مانده بودن تعليمات مزبور از آن جهت است كه بجاى مبارزهء واقعى بخاطر بهبود وضع مردم ، پيروان خود را به عدالت و اخلاق تشريفاتى و ظاهرى دعوت مىكند ، و اين خود سرانجام به استوارى نظامات موجود و كندى فعاليت اجتماعى مردم منجر مىگرديد . « 226 »
ويل دورانت مىنويسد :
هامش
( 220 ) . همان ، ص 91 به بعد .
( 221 و 222 ) . سيد حسن تقىزاده ، بيست مقاله ، ( ديباچه ) ص 10 .
( 223 ) .Raga( 224 . و 225 ) . مزديسنا و ادب پارسى ، پيشين ، ص 99 و 95 .
( 226 ) . تاريخ ماد ، پيشين ، ص 47 به بعد .