نمايم ، مدت زمانى پيش ازاين به قتل رسيده بودم ؛ بدون آنكه از وجودم به شما و يا به كسى سودى رسيده باشد . اگر من با اينهمه راستى و صداقت با شما سخن مىگويم نبايد رنجيده خاطر شويد . . . شخص من كه در دورهء زندگى هميشه به تمام آنچه مورد اقبال و توجه اغلب مردم است بىاعتنا بودهام و ثروت و منزل و زندگى قابل توجهى نداشتهام و درپى تأمين معاش برنيامده ، هيچوقت به اين فكر و خيال نبودهام كه مقامى به دست بياورم و يا اعتبارى براى خود دستوپا كنم . من كه نه داخل حزبى شدهام و نه اهل پشتهماندازى و توطئه و نطق و خطابه بودهام و همواره حيف دانستهام كه با اين وسايل براى خود شأن و احترامى فراهم سازم و مدام احتراز داشتهام دست به كارى بزنم كه نه براى خودم و نه براى ديگران سودمند باشد ، من چرا بايد به چنين روزى مبتلا شده باشم . مگر تلاش و كوشش من در زندگى جز در اين راه بوده كه به فكر و زعم خودم مىخواستهام شما را متنبه و متوجه سازم . . .
اكنون چون من آدمى ، سزاوار چه مجازاتى هستم ؟ اى مردم آتن ، اگر شما خواسته باشيد خدمات مرا در نظر بگيريد بايد مرا مستحق اجر و پاداش بدانيد ؛ اجر و پاداشى كه مستحق شأن و مقام من باشد . . . مردى كه احتياج به فراغت و آرامش دارد تا بتواند از عهدهء هدايت شما برآيد و شما را از كارهاى نكوهيده بازدارد . . . شايد تصور نماييد همانطور كه نخواستم از شما استرحام نمايم ، اكنون نيز مىخواهم خودپسندى و كبر و غرور نشان بدهم ولى به حقيقت سوگند كه چنين نيست و من اطمينان دارم به اينكه از روى عمد به احدى اهانت نمىكنم و البته براى من مقدور نيست در اين مدت كوتاهى كه در اختيار من است شما را به سخنان خود معتقد و متقاعد سازم . اگر ، مانند ممالك ديگر ، قانونى داشتيد كه برطبق آن در بارهء مرگ و زندگى در يك روز و به اين زودى تصميم نمىگرفتيد و بلكه روزهاى بيشترى را مصروف چنين امرى مىداشتيد ، من در آن صورت مىتوانستم شما را قانع سازم ؛ اما با اين ترتيب حاضر ، امكانپذير نيست كسى بتواند در چنين مدت كوتاهى خود را از اتهامى به اين سنگينى تبرئه نمايد ، و در هرصورت ، چون معتقدم كه عمل ناحقى مرتكب نشدهام چگونه برايم مقدور خواهد بود كه برضد خود سخنى بگويم و بىآنكه گناهى از من سر زده باشد و بدون آنكه به احدى بدى كرده باشم اكنون به خودم بدى روا دارم و براى خود مجازاتى پيشنهاد كنم . گذشته ازاين ، من از مجازاتى كه برايم پيشنهاد كردهاند بيم و هراسى ندارم ، زيرا نمىدانم كه اين مجازات بحقيقت خوب است يا بد ؛ و بنابراين ، علتى ندارد كه بخواهم آن را به مجازات ديگرى تبديل نمايم كه خوب مىدانم آنهم ناحق خواهد بود و مثلا اگر حبس و زندان را اختيار نمايم و قبول كنم كه با بند و زنجير عمرم را بگذرانم و مدام در تحت نظر و مراقبت و اختيار پاسبانان و مراقبتهاى يازدهگانه باشم ، آيا كار معقولى باشد و يا آنكه پول بدهم و مجازاتى را كه برايم مقرر داشتهاند ، بخرم .
اما من پول ندارم و بنابراين ، بايد تا موقعى كه پول آن را نپرداختهام در زندان بمانم و اين باز همان حبس و زندان است . شايد منتظرند براى خود مجازات تبعيد بخواهم و تصور مىكنم گاهى هم از چنين مجازاتى بدتان نيايد . چيزى كه هست من چندان دلبستگى جنونآميزى به زندگى ندارم و اينقدر عقل و شعور دارم كه بفهمم جايى كه شما كه هموطنان
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 308
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٣٠٨