معرض خريدوفروش قرار دهد .
در زمينهاى زراعتى اگر به زارعى اجازه مىدادند كه به عنوان مستأجر در اراضى باقى بماند و با 1 / 6 محصول كارش زندگى كند و 5 / 6 آن را به صاحب زمين بدهد ، خيلى خوشبخت بود . اگر محصول زمين براى پرداخت كافى نبود و اگر قرض بدون دادن تضمين انجام گرفته بود ، بدهكار مىبايست فرزندان خود را به عنوان غلام به بيگانگان بفروشد تا بتواند قرض داين را بپردازد .
به اين ترتيب ، به خوبى مىتوان دريافت كه دموكراسى يونان قديم عموميت نداشت ، بلكه مقررات آن به نفع اقليت صاحب حقوق بود و عموم مردم در مقابل قانون يكسان نبودند . اگر كسى فرد ذيحقوقى را مىكشت مجازاتش اعدام بود ولى هرگاه شخص اجنبى را مىكشت ، فقط مجازاتش تبعيد بود .
توليد و توزيع عادلانهء ثروت اساس دموكراسى يونان نبود .
اينكه برخى مردم مىتوانند به كشوردارى ، حقيقتجويى ، نوازندگى ، مجسمهسازى ، صورتگرى ، نويسندگى ، تعليم و تربيت و خداپرستى بپردازند ، تنها ازاينروست كه برخى ديگر رنج مىبرند تا خوراك پديد آورند ، پارچه ببافند ، خانه بسازند و ساير ضروريات زندگى را فراهم سازند ، كالاها را نقل و مبادله كنند يا هزينهء توليد و جريان آن را مهيا سازند . اساس در همهجا همين است . پايههاى اجتماع بر دوش دهقانان است كه فقيرترين و ضرورىترين طبقه را تشكيل مىدهند . . . « 159 »
ويل دورانت مىگويد :
ايسوكراتس « 160 » در حوالى سال 366 قبل از ميلاد نوشت : « ثروتمندان چنان با مردم بيگانه شدهاند كه راضيند مال خود را به دريا بريزند و از بينوايان دستگيرى نكنند و بينوايان چنان دلشان پرخون است كه به زور گرفتن از ثروتمندان را به يافتن گنج ترجيح مىدهند . » سرانجام شارمندان تهيدست بر مجلس آتن مسلط شدند و رأى دادند كه اموال اغنيا به نفع خزانهء عمومى ضبط شود و از طريق سرمايهگذاريها و كمكهاى دولتى دوباره درميان مردم توزيع شود . . . در « موتوليه » بدهكاران ، طلبكاران را يك جا قتل عام كردند و در « آرگوس » دموكراتها به جان ثروتمندان افتادند و صدها تن را كشته و اموالشان را ضبط كردند . « 161 »
در حدود قرن پنجم قبل از ميلاد ، كه اوج اقتصاد بردهدارى در يونان است ، كشور از تعدادى دولتها و مناطق خودمختار و ناهماهنگ ، كه از جهت رشد اقتصادى باهم تفاوت كلى داشتند ، تشكيل مىشد . در بعضى مناطق ، اقتصاد چوپانى و كشاورزى ابتدايى وجود داشت
هامش
( 159 ) . تاريخ تمدن ( كتاب دوم - بخش دوم ) ترجمهء مجتبائى ، ص 165 .
( 160 ) .Isocrates( 161 ) . ويل دورانت و ارىيل دورانت ، درسهاى تاريخ ، ترجمهء سيد احمد بطحائى ، ص 108 به بعد .