لرستان گريخت و اتابك حسب المقدور مراسم خدمت به جاى آورد تا دگر باره متوجه انار و شهر بابك شد . ( نقل به اختصار )
شرح
( 183 ) . حافظ : « در شهور سنهء تسع و ثمانين و سبع مايه ، حضرت صاحبقرانى ايلچى به طلب زين العابدين فرستاد كه پدر مرحوم تو با ما در دوستى مىزد و در مقام ايلى و انقياد و مطاوعت بود . بايد كه به حضرت ما توجه نمايى تا به تجديد ولايات را بر تو مقرر دانسته به نوعى باز فرستيم كه موجب سرافرازى تو باشد و سلطان زين العابدين عذرى معلول مىگفت . در اين ايام ، چنان به حضرت رسانيدند كه نخواهد آمد . ايلچى را نيز باز گذشته اجازت انصراف نداده است . »
حافظ ابرو ، پس از ذكر حركت تيمور بهطرف اصفهان و شرح قتل عام آن شهر ، باز مىنويسد :
« سلطان زين العابدين چون خبر واقعهء اصفهان به دو رسيد ، روى به گريز آورده متوجه جنوب شوشتر شد . »
( 184 ) . جامع : « و آن چنان بود كه چون آن حضرت ضبط اصفهان نمود و روانهء شيراز مىشد ، جماعتى را به اسم داروغگى و محصلى در اصفهان بنشاند . چون آن حضرت يك منزل برفت ، جمعى تركان مست در بازارگاه ، عورتى را بگرفتند و مىكشيدند . عورت فرياد برآورد كه اى حيزان هزار مرد ، حاضريد كه زن كدخدايان را مىكشند ؟ على كجهپا نامى كه پهلوان اصفهان بود بر تركان غلوى كرد و آن مغلان را بكشت و فرمود كه دهل زدند و آواز برآوردند كه هركه بزى در خانه دارد سر ببرد . اصفهانيان جاهل هركس كه مغولى در خانهء او نزول كرده بود به قتل آوردند و هزار ترك بكشتند .
چون اين خبر به اردوى همايون رسيد ، روز ديگر لشكر مراجعت نمود و به ضرب شمشير آبدار شهر را مسخر كردند و قريب صد هزار آدمى مقتول شدند . نقل است كه سر آدمى بر قشونات انداختند و در آخر مرد نمىيافتند ، زنان را سر مىتراشيدند و سر مىبريدند و به تواچيان مىسپردند . »
( 185 ) . حافظ ابرو كه خود شاهد اين قتل عام وحشتناك بوده مىنويسد :
« روز ديگر حضرت صاحبقرانى حكم فرمود كه اهالى اصفهان را بتمامه به قتل آورند و اكابر و اشراف كه پيشتر به اختيار خود بيرون آمده بودند مجموع را به موكلان سپردند و فرمان به نفاذ انجاميد كه به موجب دفتر و نسخه هفتاد هزار سر آدمى جمع گردانند .
در ميان لشكريان سرها مىخريدند و به موضع عرض مىگذرانيدند . . . بعد از آنكه قضيهء شمارهء سرها به آخر رسيد ، فرمود تا از آن سرها منارها و گل تودهها ساختند . اين ضعيف ( - حافظ ابرو ) كه مؤلف اين تأليف است ، در آن ايام با خدمت مولانا شهاب الدين عبد الله لسان منجم ، از دروازهء طوقچى تا قلعهء طبرك كه يك نصف ديوار شهر است از بيرون شهر در آن روز مىگذشتيم . منارهها كه از سر برآورده بودند شمرديم . بيست و