شرح
( 113 ) . حافظ : و از جانب لر كوچك ملك عز الدين .
( 114 ) . حافظ : بعضى از ملازمان شاه شجاع نيز راه نفاق سپرده در خفيه كتابتها به نواب قطب - الدين شاه محمود رفع كردند . از آن جمله از امير ركن الدين شاه حسن كه وزير شاه شجاع بود هر روز بريدى رسيدى و از كيفيت اوضاع اعلام نمودى . شاه شجاع را در اين معنى عربى و پارسى نكات فاضلانه بسيار است . چنانچه فرموده :و اخوانى باصطخر شرونى * لانى كنت احسنهم وجوها
« فماربحت تجارتهم » و لكن * سيمنحنى العزيز به « ادخلوها »در اين دو بيت كه شاه شجاع حال خود و برادران را به حال يوسف و برادرانش تشبيه نموده تلميح ظريف و زيبايى است اولا به آيهء « اولئك اشتروا الضلالة بالهدى فما ربحت تجارتهم و ما كانوا مهتدين ( البقره 16 ) و ثانيا به آيهء ديگر : ادخلوها بسلام آمنين ( الحجر 46 )
( 115 ) . جامع : در بديهه اين ابيات به نظم آورد :ابو الفوارس دوران منم شجاع زمان * كه نعل مركب من تاج قيصر است و قباد
منم كه نوبت آوازه و جلالت من * چو صيت همتم اندر بسيط خاك افتاد
چو مهر تيغ گذار و چو صبح عالمگير * چو عقل راهنماى و چو شرع نيك نهاد
كمال صولتم از حيلهء كسان ايمن * هماى همتم از منت خسان آزاد
نبرده عجز به درگاه هيچ مخلوقى * كه بر بناى توكل نهادهام بنياد
به هيچ كار جهان روى دل نياوردم * كه آسمان در دولت به روى من نگشاد
تو رسم و خوى پدر گير اى برادر من * كه شوهريت نيايد ز دختر « دلشاد »
مكن مكن كه پشيمان شوى به آخر كار * ز مكر روبه بىزور لشكر بغداد
تو آن خرى كه طمع كرده بود و رفته به ده * كه شاخ آورد و گوش از ابلهى بنهادچون اين قطعه به شاه محمود و لشكر سلطان رسيد ، سلمان ساوجى شاعر همراه امرا به تبريز و بغداد بود . بگفتند كه از زبان سلطان اويس آن قطعه را جواب گفته :ايا شهى كه به تشريف عقل موصوفى * شهنشهى چو تو از مادر زمانه نزاد
ز زيركان و بزرگان دهر و دانايان * كسى به مدح و بزرگى خود زبان نگشاد
تو بر بناى توكل به گلشن و ايوان * شراب لعل خور و گو كه هرچه باداباد
كتاب و جمله تواريخ خواندهام بسيار * ز زيركان و بزرگان نيكنيك نهاد
نخوانده و نشنيدم نديدهام هرگز * كسى كه چشم پدر كور كرد و مادر . . .جواب شاه شجاع به اين قطعه :صبا ز خطهء شيراز كرت ديگر * قدم برون نه و بگذر به جانب بغداد
به بارگاه رفيع خليفهء دوران * پناه و قدوهء شاهان اويس بن دلشاد
سلام من برسان و بگوييش از من * كه چشم بد به جمال و جلال تو مرساد
مرا چه طعنه زنى كاز چه در زمان شباب * جريمهاى به خطا ، نى به اختيار افتاد
كه گر تو طعنه زنى بعد از اين و بدگويى * به قادرى كه مرا تاج و تخت شاهى داد
كه همچنان كه . . . دم زن پدر را نيز * اگر بهدست من افتى ترا بخواهم . . .