قُصَمٌ : مردى كه حريف خود را كه با او مقاومت مىكند درهم مىشكند « 1 » .
قصو
: القَصَى : دورى است .
قَصِيٌّ : دور .
قَصَوْتُ عنه : از او دور شدم .
أَقْصَيْتُ : دورش كردم .
المكانُ الأَقْصَى : جاى دور دست .
النّاحية القُصْوَى : بخشى و ناحيهاى دور دست ، و از اين معنى است در آيات :
وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى
الْمَدِينَةِ يَسْعى ( 20 / قصص ) .
إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى
( 1 / اسراء ) .
هامش
هدايتشان برانگيخت و بعد از آنكه ظالم و ستم پيشه شدندإِلَّا وَ أَهْلُها ظالِمُونَ- 59 / قصص ) و اين همان عبارتى است كه مىگويند : بسم اللّه القاصم الجبارين .
( 1 ) اصل قصم - شكستن چيزى است . در مورد ظالم گويند : قصم اللّه ظهره - يعنى خداوند پشتش ( قدرتش را ) خرد كند و بشكند يا شكست ( فعل ماضى به صورت دعا است . ) قاصمة - نام مدينه است زيرا كفر در آنجا از بين رفت . قاصم الجبارين يعنى هلاك كننده ستمكاران .
قصيمه : زمين هموار و مشجر يا نيزار و ريگزار و جائى كه درخت گز ميرويد .
قصمه : پله نردبان ( المحكم - تهذيب اللغه - لسان العرب - اساس البلاغه - مجمع البحرين ) .