اعراب و مشايخ قشم و هرموز به اتفاق و اغواى صيد محمّد ابن سالم ، همشيرهزاده امام مسقط ، به قدر چهل فروند كشتى و بغلجات فراهم آورده با اسباب و ادوات بحريه ، سر راه عبور سفاين تجارتى را گرفته ، نمىگذارند كه در بندر مزبور امتعهء خود را خالى كنند و از روى آب برگردانيده در قشم و هرموز كه عجالتا از دسترس اين دولت دور است ، خالى مىنمايند . اموال تجّار عباسى و يزد و كرمان و شيراز را كه حمل به كشتى شده بود ، كلا پايين آورده ، محّجر كردهاند .
امرى كه مايهء كمال حيرت و نهايت افسوس اولياى اين دولت شد اين است ، آذوقه كه براى اردوى نواب مؤيد الدوله از بنادر لنگه و عسلو حمل بغلجات شده بود ، عاليجاه صاحب نمىدانم چرا مانع از عبور آن شده ؟
اما دريا را مفسدين بحريه بلكه [ ] اموال تجارهم كه با وجود بيمهء ممبئى در قشم پايين مىآورند ، همچنين رعيت بندر عباس كه از قشم و هرموز مراجعت مىنمايند و اعراب مانعند عاليجاه مشار اليه سكوت رضانما داده ، از وصول اين اخبار عجيبه ، حيرت بر حيرت افزود . رضاى كارگزاران دولت انگليس بر اعمال مفسدين اين دولت جاى كمال افسوس است . چه جاى آنكه خداى نكرده از آنها علانيه آثار اعانت مشاهده شود .
چيزى كه زياد محل افسوس و از آثار واضحه است ، اين است كه عموم كشتيهاى تجارتى حتى آنهايى را هم كه علم دولت انگليس دارد ، عنفا به جزيرهء قشم برده ، حبس مىكنند و عاليجاه كمندر صاحب در دريا ساكت است و لكن از آذوقه آوردن به بغلهجات متعلقهء اين دولت و مراجعت رعيت عباسى ، علانيه ممانعت مىنمايند . بديهى است كه اگر اين آثار ظاهره و باطنه را مشايخ بنادر از گماشتگان دولت انگليس نمىديدند ، جرأت به اين همه خيرگى و اضرار نمىتوانستند نمود .
على هذا به آن عاليجاه جلالت همراه لزوما زحمت مىدهد كه شرحى به عاليجاه باليوز مقيم بوشهر و كمندر صاحب قلمى دارند كه اجماع و اسباب فساد مفسدين بحريه را متفرق كرده ، نگذارند كه راه عبور سفاين به بندر عباس مسدود شود و تقويتى به كارگزاران اين دولت به تلافى ما مضى ظاهر سازند تا هر چه از مال التجّارهء تبعهء اين دولت در قشم و هرموز محّجر شده باشد ، آنها توانند همه را مسترد نمايند .
بارى متوقع است كه اثرى از افساد آنها در روى دريا كه امروز رفعش منوط به مكنت و قوّت بحريهء دولت انگليس و همين معنى در دوستى چشمداشت اين دولت است ، باقى نگذارند . بديهى است كه در دوستى مضايقه نخواهد شد .
اگر اولياى اين دولت موافق عهدنامهجات دو دولت و موافقات قديمهء كامله با قيد همراهى و موافقت كارگزاران آن دولت را موافق حق مطالبه ننمايند ، لامحاله حق مطالبهء [ ] را كه اقلا رفتار بالمساوات است ، بلا حرف خواهند داشت .
زياده زحمتى ندارد . فى 26 شهر رجب 1270 .
[ در حاشيهء بالاى سند : ] ثبت شد .
[ حاشيهء بالاى سند ] بسيار صحيح است ، [ امضاء ]
[ حاشيهء بالاى سند سمت چپ ] صحيح است . مراتب آن به زودى به نظر مبارك برسد ، امروز برده شود .
سند شمارهء ( 21 ) مورخ : 1271 « 1 » ق . / 1855 - 1854 م . به : وزارت امور خارجه
تصدقت شوم !
26 شهر حال كه ذيقعده است خط [ ] تجارتى از بندر لنگه رسيد كه جناب سيد سعيد ، حاكم مسقط ، پسر خود ، سيد ثوينى ، را با شيخ عبد الرحمن و احمد شاه نام و سعيد ابن احمد با قشون اعراب براى استرداد بندر عباسى فرستاده ، عاليجاه عباس خان ، غلام پيشخدمت حاكم آنجا ، از بندر عباسى حركت كرده به سمت ميناب رفت . در عباسى كسى گذارده يا به كلّى خالى نمود ، معلوم نيست . قشون اعراب كه دو هزار نفر ايشان به سركردگى سعيد بن احمد مأمور به ميناب بودند در منزل بركه كه شش فرسخ از عباسى گذشته و شش فرسخ به ميناب مانده است به عباس خان و همراهان رسيده ، محاربه واقع شده ، شكست به قشون اعراب رسيده ، چهارصد نفرشان به ضرب گلوله و ساچمهء توپ مقتول و بسيارى زخمدار شده خود را به كشتيهاى خود رسانده ، فرار كردند . لكن آنها كه بر سر قلعهء عباسى رفتند ، بدون محاربه با احدى مىگويند قلعه را متصرف شدند . آيا در قلعه كسى بودند و مدافعه نكردند يا درست خالى بود معلوم نيست و عباس خان بعد از فتح در آنجا ماند يا به عباسى عود كرد يا به شيراز رفت ، معلوم نيست . همين قدر نوشته بودند كه فدوى ملاحظه نمود . پس از اين هر خبرى رسيد ، معروض مىدارد . لكن خالى كردن چنان قلعهء محكم بسيار به نظر غريب مىآيد . اللّه يعلم .
خوانين دشتستان را كه نواب اشرف و الا احضار به شيراز فرمودند پاره جواب داده ، نرفتند تا چه شود .
زياده حكايتى كه مستلزم عرض باشد ، نيست . امركم مطاع .
تصرّف قلعهء عباسى هنوز درست محقق نيست . چون عباس خان قلعه را خالى كرده بود و قشون بسيار بر سر قلعه رفت ، احتمال مىدهند كه تصرف كرده باشند .
چند گاه ديگر خبر صحيحتر خواهد رسيد . عجب است كه شاهزاده مثل صارم الدوله نوكرى را با فوج در شيراز چرا اين مدت خوابانده بود .
يقين از نداشتن آذوقه و قورخانه نتوانستند زيست نمايند . جهت بوشهر
هامش
( 1 ) . براساس كتاب تاريخ مسقط و عمان ، بحرين و قطر ، پيشين ، ص 117 .