در اسم خود مكرر و در قلب اسم اسم * مفلس دو تا [ و ] خواجه يكى در ميان كار
يك مفلس آنچنانكه اگر نام او برى * فى الحال خردهاى « 1 » نهان گردد آشكار
يك مفلس آنچنانكه « 2 » محال « 3 » است خردهاى « 4 » * گر نام او برى به زبان صد هزار بار
آميخت خردهوار چو با مفلسان عور * ديدم دو گونه مفلس و منعم ز هر كنار
مبرم دو « 5 » خردهوار ميانشان نشسته « 6 » ليك * هر مفلسى ستاده ميان دو خردهوار
و آن مفلس اخير بود سد اولين * وز هم جدا فتاده ز بيداد روزگار
للشيخ ابو على سينا « 7 » :
كفرى چو منى گزاف و آسان نبود * محكمتر از ايمان من ايمان نبود
در دهر چو من يكى و آن هم كافر * پس در همه دهريك مسلمان نبود
بدخشى راست :
زبر و زير اگر شود عالم * اى بدخشى چه غم چو « 8 » در گذر است
هامش
( 1 ) -T: خوردههاى
( 2 ) -P: آنچنانكه
( 3 ) -C: مجال ؛A: محاليست
( 4 ) -T: خورده
( 5 ) -A: ديدم دو ؛C: ميرود ؛B 2: ميرود ؛P: ميروم
( 6 ) -P: تشنه
( 7 ) -T , B 2 , C: ندارد
( 8 ) -P: كه