[ بيت ]
بعد از هزار سال به بام زحل رسد * سنگى اگر ز قلهء او افكند كسى
آن حصن حصين و آن قلعهء متين را مقر و مناص و وسيلهء استخلاص خود خيال كرده به مقتضاى
وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ
« * » « 1 » ، براى استحكام آن سنگ و شاخ بسيار جمع كرده بودند . نماز ديگر كه جمشيد خورشيد سرادقات جلال بر ديار مغرب زد ، عساكر نصرت مآثر به دامن آن كوه نهضت نزول نموده ، منهيان غيب نداى
أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ
« 2 » به گوش خيل مخالفان
( 220 B )
رسانيدند
كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ
« 3 » از آنجا فرار نموده توجه به بركجها « 4 » نمودند . بعد از فرار ايشان در شانزدهم ماه صفر در لب آب اوزنكلوك « 5 » خبر رسيدن عبد الرشيد خان رسيد .
از غرايب امور آنكه تا آن [ غايت ] اصلا از يكديگر خبر نداشتيم ، باوجود آنكه از جانبين متعاقب ايلچيان در رفتوآمد بودند ، اما يكى از ايشان راه به مقصود نبرده كار به جايى رسيد كه از ملاقات يكديگر مأيوس گشته بوديم و به وادى تو كل مأنوس ، اما اعتماد بر همان « 6 » عهد و پيمان كرده مىرفتيم و روز هفدهم ماه مذكور در موضع سانتاش « 7 » ملاقات واقع شد . چون لشكر نصرت قرين ظفر اقتران پى تازهء مخالفان ديدند طريق مسارعت و سبيل استعجال مسلوك داشته ، نماز ديگر همانروز بر سر بركجها به مخالفان رسيدند و آن خندقى است عريض و عميق و در قعر آن آبى است كه بحر عمان از خجالت آن كف حيرت به رو زده « 8 » و به خود فرورفته و نهر بىپايان
هامش
( 1 ) - قرآن ، سورهء 59 آيهء 2
( 2 ) - قرآن ، سورهء 4 آيهء 78
( 3 ) - قرآن ، سورهء 74 آيههاى 50 ، 51
( 4 ) -T: پركج موضعىغه ؛B 2 , C: بىنقطه
( 5 ) -T: اوزنكلو سوى
( 6 ) -A: به همان
( 7 ) -P: بيانتاش
( 8 ) -A: در حاشيه : بر رو زده ؛ در متن : بر لب آورده
( * ) س 5 : خصونهم