و شيفتهء تو گرديده ، بهجاى آب ، گلاب و بهجاى جو ، مغز پسته و بادام قندى به تو مىدهد و ترا در
( 218 B )
سايهء درختى نگاه مىدارد كه از طوبى خبر مىدهد و از سقرلات عمل نبات از براى تو جلى مىسازد و هرگز ترا بار نمىكند [ و ] همين آرزو دارد كه بر تو « 1 » سوار شود و به حمام رود ؛ اين سخن را كه مىشنيد لرزه بر وى مىافتاد و مىغلطيد و چهار دست و پاى خود را دراز مىكرد و نفس وى منقطع مىشد ! بابا جمال بر سر وى نشسته نوحه آغاز مىكرد كه فغان از خلق برمىآمد . بعده مىگفت [ كه ] اى چمندر زيبائى ، رعنائى ، بالا بلندى ، ابرو كمندى ، لبها چو قندى ، پسته دهانى مور ميانى ، راحت جانى ، ترا طلب مىكند كه از كوه مختار [ ترا ] سنگ بار كند و به جوالدوزى پشت و پهلوى ترا فگار كند و هر جفايى كه از آن بدتر نباشد با تو كند ، چون است ، قبول دارى ؟ به مجرد گفتن اين سخن از جاى مىجست و عرعر مىكشيد و به گرد معركه مىگرديد و يك آويز خود از غلاف بيرون مىكرد و كارهايى مىكرد « * » كه مردم از خنده بيهوش مىشدند .
و از جملهء غرايب آنكه بابا جمال سيرهاى داشت كه پل را هرچند بلند مىانداختند ، پرواز مىكرد و آن را از هوا گرفته پيش بابا جمال مىآورد و قفس او هرگز از ده پانزده تنگه پول خالى نبود . و غريبتر آنكه از كاغذهاى ملون مقدار تنگهها بريده بود و هر پولى از آنها در زير قطعهاى كاشى پنهان مىكرد و آن قطعههاى كاشى را به شكل دايره مىجنبيد و مىگفت اى سيره : كاغذ فلان رنگ را بيار ، آن سيره در ميان دايره مىنشست و به دور دايره نگاه « 2 » مىكرد و آن كاغذ مطلوب را به نول خود بيرون مىآورد و هرگز غلط نمىكرد . و از همهء اينها غريبتر كارهاى سور خواننده بود .
غلام مسخرهاى بود در دوازده مقام و بيست و چهار شعبه و شش آوازه و
هامش
( 1 ) -A: ترا
( 2 ) - ديگر نسخ : نگاهى
( * ) س 13 : كارهاى ميكرد