[ 44 ] حكايت
در تاريخ نهصد و سى و پنج « 1 » بود كه در ييلاق تلكى باش عالى حضرت سلطنت منقبت سلطان الاعظم مولى ملوك العرب و العجم المختص بعواطف الملك المنان ابو المظفر سلطان محمد بهادر خان خيمه و بارگاه به عيوق فلك لاجوردى رسانيده بودند ، كه شخصى به رسم دادخواهى به زانو در آمد و گفت : شاها نشان ميمون و فرمان همايون عالى را به فلان كس بردم ، انقياد نكرد و گردن ننهاد . سلطان در خشم شد و گفت : مردك من خود روم و او را بيارم . من كه اين سخن را شنيدم تصور كردم كه كسى [ دست ] در درون من درآورد « 2 » و دل و جگر مرا كند . گريه بر من غلبه كرد و طاقت نياوردم ، برخاستم و به خيمهء خود رفتم و به هاىهاى گريستن آغاز كردم .
يكى از چهرههاى سلطان از در خيمهء من درگذشت ، آواز گريهء من شنيده به عرض رسانيد . سلطان فرمود كه : مگر [ از جايى ] خبر موحش ناخوشى آمده باشد ، زود رو و ملا را طلب نماى . آن شخص آمد و گفت : شما را سلطان طلب مىنمايد . فقير به ملازمت حاضر شدم . آن حضرت فرمودند
هامش
( 1 ) -T: توقوز يوز اوتوز بيش
( 2 ) -A: درآمد