كه : شما را چه شده « 1 » و چرا مىگرييد ؟ گفتم : به حال خود و به حال شما مىگريم ، به حال خود [ بنابر ] آنكه به اميدوارى در ملازمت شما كمر بندگى بر ميان جان بستهام كه مهمات دنيا و آخرت خود را در ملازمت شما بسازم ، اكنون نه دين دارم و نه دنيا ، خود را خسر الدنيا و الاخرة مىيابم ، و بر حال شما از آن مىگريم كه شما را مثل پادشاهان زمان ماضى خيال مىكردم مثل سلطان سنجر ماضى و سلطان محمود غزنوى و سلطان اسمعيل سامانى ، شما كه همچنان پادشاهى باشيد كه نوكر شما حكم شما را گوش « 2 » نكند و گردن ننهد از شما كسى چه طمع دارد « 3 » ؟ من از سلطان محمود غزنوى حكايتى شنيده بودم ، از شما طمع آن داشتم ، دريغ اميدهاى ناروايم ،
( 214 B )
فغان از دردهاى بىدوايم . آن حضرت فرمودند كه چگونه حكايتى است ؟ بگوييد تا بشنويم .
به عرض رسانيدم [ كه ] در زمان سلطان محمود غزنوى شخصى پيش او درآمد و گفت : شاها دادخواهى دارم و به غير شما هيچكس محرم [ آن ] راز نيست .
اگر خلوتى ميسر شود به عرض رسانم . سلطان محمود خلوتى ساخت و لواى دادگسترى افراخت . گفت : شاها پيش از اين به چند شب قريب به خفتن بود كه با اهلوعيال خود نشسته بودم كه ناگاه شخصى شمشير برهنه به دست بر سر من و اهل و عيال من درآمد و شمشير را حوالهء فرق من كرد و [ مرا ] گفت : بيرون رو ، ديدم كه اگر يك سر موى اهمال مىكنم سر مرا به صحراى عدم مىاندازد ، و به غير اطاعت چاره نديدم . [ آن شخص از قفاى من آمد و در سراى مرا از پس بربست ، من با خود گفتم كه اگر مردم را خبر كنم تا در را گشايم آن شخص مىگريزد و به غير از بدنامى چيزى حاصل نمىشود ، به غير از صبر چاره نديدم ] و در بيرون در نشستم و دندان بر دندان نهاده مىلرزيدم تا وقت صبحدم كه قصد بيرون آمدن كرد ، بر گوشهاى رفتم تا
هامش
( 1 ) - ديگر نسخ : رسيد
( 2 ) - ديگر نسخ : اطاعت
( 3 ) -A: كند