تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
دور شد با خود گفتم كه اگر به پادشاه رسانم ، پادشاه و من هيچكدام او را نمىشناسيم بىفايده مىشود ، صبر كردم ، شب ديگر باز پيدا شد ، همان [ نوع ] معامله كرد ديگر شما مىدانيد . سلطان محمود گفت كه : او باز خواهد آمد ، اين نوبت هروقت باشد به درگاه من حاضر شو . گفت : شاها تو پادشاهى در آن وقت كه حد آن دارد كه حال مرا به عرض تو رساند ؟ سلطان محمود گفت كه : من ريسمانى بر سر پاى خود خواهم بست و يك سر ريسمان را بر در بارگاه خواهم گذاشت « 1 » ، تو مىآيى و آن ريسمان را مىكشى من بيرون مىآيم « 2 » . آن شخص برگشت . اتفاقا دو شب نيامد . شب سيم كه آمد آن شخص به درگاه آمد و آن طناب را كشيد . سلطان محمود جامهء سياهى در بر و تاج سياهى بر سر و خنجر برهنه به دست بدرآمد . گفت : كجايى ؟ راه را سر كن ، او در پيش [ و ] سلطان از قفاى او مىرفت تا به خانهء او رسيد . گفت : از كجا در مىبايد رفت كه آوازى نشود ، كه مهم فوت نگردد « 3 » ، از ديوارى بالا رفته به سرا درآمدند . سلطان ديد كه در روى جامه خواب شخصى دست در گردن زن او انداخته در خواب است و شمع در لگن مىسوزد . سلطان فرمود كه درآى و شمع را بكش . آن شخص شمع را بكشت ، بعد از آن سلطان درآمد و سر آن شخص را « 4 » از تن جدا كرد و فرمود كه شمع را باز روشن كرد « 5 » و سر را طلبيد و احتياط [ بسيار ] كرد « 6 » و سجده كرد و گفت از جنس خوردنى هرچه « 7 » دارى بيار ، خشك‌پارهء سه روزه پيدا شد ، [ او را ] به رغبت تمام خورد . بعد از آن « 8 » سلطان روان شد و گفت مهم ترا كفايت
( 215 A )
كردم « 9 » ، گفت شاها اگرچه مشكل مرا حل كردى اما چند مشكل ديگر بر روى جانم ماندى كه
هامش
( 1 ) -B 2 , C: بست ؛P: ندارد ( 2 ) - ديگر نسخ : آيم ( 3 ) -A: كه او مطلع نشود ( 4 ) -A: سر او را ( 5 ) -P: ساز ( 6 ) -T: نمود ( 7 ) -A: هرچيز ( 8 ) -A: بعده ( 9 ) - ديگر نسخ : مهم تو كفايت شد