[ 40 ] حكايت
روزى در چهارباغ شاهرخيه آن [ عالى ] حضرت به نوك كارد خربزه نوش مىكرد ، فقير را چيزى به خاطر رسيد . موجب تبسم شد ، حضرت فرمودند كه : موجب تبسم چيست « 1 » ؟ گفتم كه : ملازمان به نوك كارد خربزه نوش مىكردند ، مرا حكايتى به ياد « 2 » آمد . فرمودند كه : آن كدام حكايت « 3 » است ؟ به عرض رسانيدم كه شخصى را خداى تعالى پسرى داد و آن شخص را مصاحبى بود « 4 » منجم ، از وى التماس نمود كه از براى پسر وى طالع مولودى نوشت ، در آنجا آمد كه در سن چهارده سالگى اين پسر بر دست پادشاه يمن كشته مىشود و اگر اين خطر را گذرانيد عمر وى به صد سال مىرسد « 5 » ، بغايت پريشان شد . اين شخص پسر خود را غريب محافظتى مىكرد تا به سن چهارده سالگى رسيد . معلمى از براى او تعيين كرده بود و او را از درون خانه بيرون نمىگذاشت ، تا آنكه وقت قضا رسيد . روزى پادشاه يمن را كه از آنجا تا به اينجا « 6 » كه اين پسر است يك ساله راه است « 7 » ،
هامش
( 1 ) - ديگر نسخ : چه بود
( 2 ) - ديگر نسخ : بخاطر رسيد ؛T: خاطرغه كيلدى
( 3 ) - ديگر نسخ : حكايت كدام
( 4 ) - ديگر نسخ : و آن شخص مصاحبى داشت
( 5 ) - ديگر نسخ : خواهد رسيد
( 6 ) - ساير نسخ : تا اين شهر
( 7 ) -A: بود