باضدادها ، از حجاج ظالم نيز حكايتى فرمايند . معروض داشته شد كه حجاج را محمد يوسف ثقفى نام بود و به واسطهء حجت او را حجاج مىگفتند كه به واسطهء احتياج مردم را مىكشت « 1 » .
آوردهاند كه شخصى را پيش وى آوردند كه موى سر او سفيد و موى محاسن او سياه ، گفت كه : سبب چيست كه موى سرت سفيد و موى محاسنت سياه است ؟ جهت معقول گوى و اگرنه ترا مىكشم . گفت : شاها جهت آن است كه در شكم مادر بودم كه موى سر من برآمده « 2 » بود و [ بعد ] از تولدم « 3 » [ به ] بيست « 4 » سال موى محاسن من پيدا شد ، آن پير و اين جوان مانده . حجاج خندان شد و گفت از تيغ من خلاص شدى .
شخص ديگرى را آوردند برعكس ، موى سر سياه و موى محاسن سفيد .
گفت : تو جهت گوى . گفت : شاها جهت ظاهر « 5 » است ، زيرا كه موى سر پوشيده است باد و هوا در وى تصرف كم دارد و موى محاسن در شبانهروزى به كرات شستوشوى مىيابد ، باد و هوا را تصرف در وى « 6 » بيشتر واقع است .
گفت : راست گفتى و از تيغ من خلاص شدى .
روزى حجاج ظالم به شكار رفته بود . از لشكر جدا افتاد ، در شب تاريك به آب افتاده نزديك به هلاكت رسيده بود . شخصى او را نشناخته « 7 » از آن آب خلاص كرد ، حجاج از او پرسيد كه : چه نام دارى و در كجا مىباشى ؟ گفت :
فلان [ و ] در فلان محله ، چون صباح شد و حجاج بر تخت نشست ، گفت :
فلانى را از فلان محله بياريد . چون آوردند ، حجاج گفت : از [ تو ] چيزى مىپرسم ، اگر به راستى جواب دادى « 8 » ، رستى و الا عرضهء تيغ سياست من شدى . گفت : آن « 9 » شخصى كه ظلم و تعدى و بيدادى كرده « 10 » باشد و خلق فناى
هامش
( 1 ) -T: احتياجى بوليماين خلقنى اولتورور ايركان
( 2 ) - ساير نسخ : موى بر سر من دميده
( 3 ) -A: تولد
( 4 ) -A: بسى
( 5 ) -P: حاضر
( 6 ) - ديگر نسخ : تصرف هوا در او
( 7 ) - ديگر نسخ : شناخته ؛T: تاينماين
( 8 ) - ديگر نسخ : اگر جواب بصواب گفتى
( 9 ) - كذا درA( 10 ) -P: ميكرده