تمام سوار شدند و متوجه تخت آستانه گرديدند . به ميرزا رسانيدند كه : اى پادشاه اگر توانيد تفرج و نظارهء سودايى نماييد و قاعدهء سلطنت ياد گيريد .
چنين گويند [ كه ] ميرزا در لباس طالب علمان درآمده [ اوحدى پوشيد و ] جزودانى در بغل انداخته دستارى آشفته [ وار ] بر سر بست چنان كه او را كسى نشناسد ، به كنار معركهء سودايى حاضر شد و در پس درختى مختفى گرديد .
سودايى را كه نظر بر وى افتاد او را شناخت ، كسى را كه در پيش سودايى بود و پياله مىداشت گفت كه فلان بر پس سر خود نظر كن و متوجه من باش كه ترا چه مىگويم ، در پس آن درخت چنار جوانى ايستاده و درخت را پناه خود ساخته ، از معركه بيرون مىروى و خود را بر قفاى او مىرسانى و او را مضبوط مىگيرى ، همين اسپى كه بر وى سوارم به تو ارزانى مىدارم .
آنكس از معركه بيرون رفته متوجه گرفتن ميرزا شد . چون ميرزا واقف گرديد رو به گريز نهاد و آنكس در قفايش دوان تا به ديوارى رسيد ، همچو « 1 » كبك درى [ بر آن ] ديوار « 2 » [ بر ] دويد و از وى خلاص شد .
چون پادشاه فلك نيلگون به سراپردهء مغرب درآمد دولت پادشاهى بابا سودايى به سر آمد جمعيتش كه چون ثريا مجتمع بودند مانند بنات النعش متفرق گشتند . على الصباح كه خسرو خاور سر از دريچهء مشرق برآورد ، شاه بر تخت خود قرار « 3 » يافت . اركان دولت و اعيان حضرت هركدام به مقام خود متمكن گرديدند . ميرزا روى به بابا سودايى آورد « 4 » و گفت [ كه ] : اى سودايى ترا در اين پادشاهى كردن چه چيز خوش آمد ؟ گفت : اى پادشاه عالميان در تخت آستانه كه صحبت مىداشتيم جوانى همچون ماه تابان و
هامش
( 1 ) -A: همچون
( 2 ) -A: به ديوار
( 3 ) -P: چو ؛ و جمله را به صورت مصرع آورده است
( 4 ) -P: كرد ؛B 2 , C: كرده گفت .