مير دست در كيسه « 1 » [ در ] آورد و آن لته در پيش من انداخت از من بىاختيار خنده ظاهر شد . مير گفت : هى بچهء شيطان تو از اين معنى خبر داشتى ؟ دخل ندارد از تو چيزى مىپرسم اگر يافتى پانصد تنگهء ديگر بر آن مىافزايم و اگرنه از تو استرداد مىنمايم . گفتم : بفرماييد . گفت : بگوى كه در دل من چه چيز است . گفتم در دل شما محبت خداى و رسول خداى .
گفت : هى بچهء شيطان [ مكار ] مرا عجب جايى گرفتى [ كه ] دم نمىتوانم زد .
گفت : خوب قبول كردم ، اما يك چيزى ديگر مىپرسم اگر يافتى پانصد تنگه ديگر مىافزايم « 2 » و اگرنه آنها را از تو مىستانم . گفت : بگوى كه اين زمان در دل من چه مىگذرد . گفتم : در دل مبارك شما اين مىگذرد كه :
صبحى عجب مردك حرامزادهاى است ، ببينيد « 3 » به چه مكر اين زرها از من مىگيرد ؟ مير خندان شد و گفت : و اللّه كه راست مىگويى كه بعينه همين بود [ در خيال من ، ] و فرمود كه يك هزار تنگه و اسپ و سر و پا از براى من آوردند .
مولانا صبحى مىفرمودند كه : مير فاضل نام كوكلتاشى داشت كه او را بسيار دوست مىداشت و كزيو كه يكى از قصبات معمورهء زمين داور است به وى داده بود [ و ] وى آن را به ظلم و تعدى بسيار ويران كرده هيچكس را حد آن نبود كه احوال خرابى آن را به عرض مير رساند . مردم كزيو پيش من آمده عرض كردند و من پيش مير آمدم
( 193 A )
و حكايتى انگيز كردم . مير گفت كه : [ تو ] اين را دروغ مىگويى تا سوگند نمىخورى از تو باور نمىكنم .
گفتم : به آن خدايى كه « * » هفده هزار و نهصد و نود و نه عالم در قبضهء اختيار و اقتدار اوست كه راست مىگويم . مير گفت : مردك هژده هزار عالم بود ،
هامش
( 1 ) -A: بكيسه
( 2 ) - ساير نسخ : بر آن زياده مىگردانم
( 3 ) - تمام نسخ : به بينيد ؛T: كورونك
( * ) س 20 : آن خداى كه