حضرت سلطان بود حاضر شدند ، [ حضرت ] خواجه عبد الرزاق آن زن را فرمودند كه : از آن جماعت كه نشستهاند از براى تحليل كدام يك را قبول مىكنى و خواجه از روى هزل و ظرافت سر و گردن [ بر ] مىافراشتند و خود را بر آن زن معروض مىداشتند . زن چون نظر از خواجه منصرف گردانيد ، خواجه فرمودند : ديديد ياران كه اين زنك به سبب علت « 1 » پيرى ما را قبول نكرد .
در هركه نگاه مىكرد و احتياط مىنمود آن كس از شرمندگى نزديك بود كه آب شود . در صف نعال جوانكى نشسته بود [ و ] خالى از حسنى نبود . او را كه ديد گفت : مرا همين مىبايد . آن جوان گريان و گريزان شد . خروش و فغان از اهل مجلس برخاست . القصه مولانا مطلعى كه مرد شاعر [ و ] فاضل بود و از علم سياق وقوف تمام داشت و در ملازمت حضرت سلطان مىبود [ و ] آن حضرت را به وى التفات بسيار بود ، اين امر به وى قرار يافت . مولانا طيب آن زن را به وى نكاح كرد ، فى الحال برخاست و تكيه نهرى را برداشت و آفتابهء آبى به دست آن زن داد و در خيمه درآمد و آن خيمه كهنه بود و شكاف « 2 » بسيار داشت ، قريب به دويست آدمى بر گرد آن خيمه جمع گشته چشم بر سوراخها نهاده نظاره مىكردند ، و خواجه عبد الرزاق فرياد مىكرد كه ياران ببينيد « 3 » [ و مشاهده نماييد ] كه اين شخص در لباس شرع چگونه زنائى مىكند و اصلا شرم نداشته « 4 » در آن محشر « * » به آن زن دو نوبت مباشرت نمود . بعد از آن مولانا طيب مسألهاى نقل فرمودند كه استبراى رحم كرده مىتوان كه در همين زمان به شوهرش نكاح كنند . آن زن را به شوهرش عقد كردند .
چون اين حكايت به سمع شريف حضرت سلطان رسيد ، انگشت حيرت به دندان گزيده فرمود كه : الحياء من الايمان . مطلعى چه [ بلا ] « 5 » مردك
هامش
( 1 ) -A: به علت سبب
( 2 ) - نسخ ديگر : سوراخ
( 3 ) -: B , C , Aبوبينيد
( 4 ) -T: + القصه
( 5 ) -: B 2 , C , Aندارد .
( * ) س 17 : شايد : معشر