تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
دادند مگر فقير را و گفتند هرچيز را كه ما محرميم وى محرم است . بعد از آن در گوشه‌اى نشستند . آن جوان گريان شد و گفت « 1 » : اى مخدوم فقير پسر نقيب نيشاپورم ؟ ؟ ؟ و سالها بود كه در آرزوى شهر هرات بودم و پدر مرا رخصت نمىداد . عاقبت الامر بىاجازت پدر به مبلغ مال متوجه هرات شدم ، و در كاروان‌سراى ميرك صراف كه در دروازهء عراق است منزل گرفتم ، نماز پيشين بود كه به خاطرم رسيد كه سيرى كرده شود ، متوجه به دروازهء ملك شدم ، رفته‌رفته گذرم به مفرح افتاد كه آن دار اللطف خراسان و خرابات شهر هرات « 2 » است و در تمام ربع مسكون مثل آن عشرت‌خانه « 3 » هيچ رونده « 4 » ياد نمىدهد « 5 » و از كريمهء
فِيهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ
« 6 »
كَأَنَّهُنَّ الْياقُوتُ وَ الْمَرْجانُ
« 7 » خبر مىدهد ، به كوچه‌اى رسيدم كه طولش يك ميل بود از دو جانب عمارات بود ، سه « 8 » آشيانه همه مشتمل به در و پنجره و تا بدان طلا و لاجورد و از هر خانه آواز ساز و نواز دف و نى و عود و چنگ « 9 » و بربط « 10 » به گوش مىرسيد به آنجا رسيدم . بر زبان من جارى شد كه هذه جنّات عدن فادخلواها خالدين ناگاه ديدم كه پرى پيكرى حور منظرى نازنين دخترى از غرفه سر برآورد « 11 » . تو گفتى كه ماه بدر است كه از ديباجه « 12 » عشق چهره ظاهر ساخته « 13 » يا نير اعظم از هژده درجهء حمل پرتو انداخته ، چون او را ديدم حيران شدم و سراسيمه و سرگردان در آن كوچه مىرفتم . به در سرائى رسيدم « * » ، عورتى ديدم بر در آن سراى بر لب جوى آبى نشسته ، چون
هامش
( 1 ) -C , A: در گوشهء نشست و گفت ( 2 ) -B 2: اين گذر ( 3 ) -B 2: عشرت‌آبادى ( 4 ) -P: كسى ( 5 ) -P: ندارد ( 6 ) - قرآن ، سورهء 55 آيهء 56 ( 7 ) - قرآن ، سورهء 55 آيهء 58 ( 8 ) -B 2: دو ( 9 ) -T: غجك ( 10 ) -B 2: قانون و طنبور ( 11 ) -B 2 , P: سر از غرفه بدر آورد ( 12 ) - چنين است درP: درC , A: خوانا نيست ؛B 2: ندارد ؛T: فلك ظاقيدين ( 13 ) -C , A: گرديده ( * ) س 18 : به در سراى رسيدم