كرد و منت روى زمين بر ما گذاشت .
در آن مجلس شخصى بود از ماوراء النهر و رياضى را بسيار معتقد بود و او را بر شعراى خراسان ترجيح مىنمود . خواجگى متوجه اين كمينه شده به طريق تغامز « 1 » اشارتى به تعرض او فرمود . فقير به آن عزيز گفتم كه : از ابيات مولانا رياضى آنچه معتقد ملازمان است عنايت فرمايند . به اين مطلع رطب اللسان گرديد كه :
بىجمالت خار نوميدى ز بستان مىكنم * وز درخت گل بهجاى غنچه پيكان مىكنم
گفتم كه عبارت « بىجمالت » دلالت بر ايام فراق و هجران مىكند و در آن ايام مقرر است « * » كه خار نوميدى از بستان دل مىدمد نه آنكه خار نوميدى از بستان دل كنده شود و از درخت گل غنچه كندن رسم و عادت نيست ؛ چنانچه بعضى از شعرا گفتهاند كه :
هرزمان گويم كه دل ز آن قد موزون بركنم * باز گويم غنچه را از شاخ گل چون بركنم
( 158 B )
آن شخص برآشفت اما در برابر هيچ سخن معقول نتوانست گفت .
امير سلطان « 2 » جلال الدين كه اين حكايت را شنيد ، حالش به آنجا انجاميد كه [ چون ] از جاى خود جنبيد پايش به دامن درپيچيد ، به زمين غلطيد و بيهوش گرديد . دو كس در زير دوش او درآمده [ او را ] به مسجد حرم رسانيدند .
كمينه از قفا ؟ ؟ ؟ آمدم « 3 » و گفتم : اى امير صاحب دولت [ عزيز الوجود ] شما را اين نسب « 4 » عالى و مناصب متعالى كه عبارت از نقابت [ ولايت « 5 » فرغانه ] و شيخ الاسلامى و منصب فتواى بس نيست [ و اين نام ] به اين طمطراق [ كه ]
هامش
( 1 ) -C , A: تفاخر
( 2 ) -P: سيد
( 3 ) - نسخ ديگر : از قفاى ايشان درآمدم
( 4 ) -B 2 , P: نسبت
( 5 ) -B 2: ندارد
( * ) س 10 : مقرر راست