مولانا محمد اصيلى سر به گوش اين فقير آورده گفت : يك وقتى در اين مطلع دخلى مىكرديد به خاطر داشته باشيد ، خواجه آصفى حاضر شد پرسيد كه : گفت وگوى چيست ؟ مولانا محمد اصيلى فرمودند كه : ايشان را در اين مطلع دخلى به خاطر رسيده بود ، همه متوجه شدند كه آيا اين چگونه دخلى باشد كه مدتهاست كه كسى را به خاطر نرسيده . خواجه آصفى درصدد تفتيش شد . فقير گفتم كه : اين به خاطر مىرسد كه در اين هيچ شك نيست كه شمع از روى رشك و حسد آتش در موى مىزده باشد ، اين رسم و عادت كجاست كه از رشك و حسد آتش در موى زنند ؛ اين به آن مىماند كه رخسار صاحب جمالى از آتش مىافروخته باشد پيره « 1 » زالى از رشك آتش در موى سفيد خود زند ، اين كه گفتم حضار مجلس خندان شدند و خواجه آصفى را خجالت غريبى دست داد جمعى آغاز جدل كردند ، خواجه « 2 » فرمودند كه : ما به اين غوغاى شما راضى نيستيم . وى راست مىگويد و مسلم داشتند .
از مولانا هلالى شعر طلبيدند ، غزلى خواند كه يكى مصرعش اين بود :
پر ساز جام عيش و دل از « 3 » غصه كن تهى
فى الحال فقير گفتم كه مولانا « 4 » مگر شما تخلص خود را تغيير دادهايد ؟ گفتند :
اين چه معنى دارد ؟ گفتم كه : به خاطر رسيد كه شما تخلص خود را « كن تهى » ساخته باشيد . چون مخاديم اين سخن شنيدند از خنده بر زمين غلطيدند .
مولانا اهلى از براى حكيم بيك كه سرآمد خوبان « 5 » هرات بود و در چوگان بازى به مثل او كسى ياد نمىداد ، غزلى گفته بود . چون اين بيت را خواندند كه :
هرگاه كه از ناز برى دست به چوگان « 6 » * گوى دل من در خم چوگان تو باشد
هامش
( 1 ) -C , A: پير
( 2 ) -T: خواجه مذكور
( 3 ) -T , A: ندارد
( 4 ) -T , B 2 , P: هلالى
( 5 ) -B 2: جوانان
( 6 ) -C , A: از ناز برى دست بچوگان سر زلف