فقير گفتم كه مولانا اهلى جوان شما را مگر عارضهء اسهال
( 158 A )
بوده است كه فرمودهايد كه :
هرگاه كه از ناز برى دست به چوگان
مولانا هراتى غزلى خواندند كه مقطعش اين بود كه :
اى هراتى ز سگان سر آن كوى مرنج
گفتم مولانا هراتى از مقطع غزل شما عجب بوئى مىآيد . گفت : چه بوى ؟
گفتم كه : بوى تيز سگان كه فرمودهايد :
اى هراتى ز سگان . . .
مولانا روحى بغايت صاحب جمال بود و از براى جوانى غزلى گفته بود ، مطلعش اين بود كه :
آن سرو را نگر كه چه آزاد مىرود * دادم نداد بين كه چه بيداد « 1 » مىرود
فقير گفتم : مولانا روحى جوان شما را غريب بازى داده و شما عجب فريبى خوردهايد . وى حيران ماند . گفتم : هله « 2 » خود گفتهايد كه : « دادم » « نداد » « 3 » از اين صريحتر چه مىباشد ؟
از مولانا مقبلى شعر طلبيدند ، اين مطلع را خواند كه :
اگر گردى نشيند از ره آن نازنين بر من * بود باد صبا را منت روى زمين بر من
مولانا زلالى به فقير گفت كه : در اين مطلع چه خواهى گفت و چه در معرفت خواهى سفت ؟ گفتم : دخلى كه در اين مطلع به خاطر رسيده از همهء آن دخلها ادخل و از جملهء آن اعتراضات اكمل است ، زيرا كه در اين بيت تحقير تراب قدوم محبوب لازم مىآيد ، بنابراينكه اين كلام در مقام « * » استعمال مىيابد كه ما به الامتنان « 4 » درخور منت نباشد ، چنان كه كسى گويد كه : فلانى به ما جامه انعام
هامش
( 1 ) -A: آزاد
( 2 ) -B 2: حالا
( 3 ) -T: يعنى بير دم بير مادى
( 4 ) -C , A: الامثال ؛T: الامتياز
( * ) س 21 : شايد : در مقامى . . .