قهرمان الماء و الطين ، قطب السلطنت الدنيا « * » و الدين ، ابو المظفر سلطان محمد بهادر خلد ملكه در ديوانخانهء دولت بر تخت ابهت و سرير عظمت قرار گرفت ، حضار مجلس مهر سكوت بر دهان نهاده گوش و هوش برفرايد « 1 » فوايد حكم آن صاحب الجود و الكرم داشتند و همگى خاطر بر استفاضه و استنارهء آن نير سپهر عظمت و جلالت مىگماشتند كه بر زبان حكمتفشان قضا جريان آن حضرت گذشت كه : قاضى نظام الدين عليه الرحمة و الغفران كه اعلم العلما و اقضى القضاة « * * » ولايت خراسان بودهاند ، از ايشان منقول است كه در بزرگى دستار و نفاست لباس و جودت و لطافت اسپ مبالغه بسيار مىنمودهاند و فى الواقع دستار آن جناب در لطافت و نزاكت به مرتبهاى بود كه هرچند باريكبينان ديدهور « * * * » از امعان نظر در ملاحظهء تار وى موى شكافتى آخر الامر رشتهء مقصود را جز در مشاهدهء اسم او نيافتى [ رباعى ] :
يك تار ز نسج عنكبوتى بردار * آنگاه ز هم شكاف آن را صد بار
يك تار از آن باز به صد قسمت كن * آنگاه نخ عمامهاش آن پندار
[ و ] آن عمامه را پيچبرپيچ آنچنان بزرگ ساختى و عقود لازمة الصعود آن را به طرزى پرداختى كه چرخ برين عمامهء معقد نير اعظم را هرروز از رشك او بر زمين انداختى و نفاست جامههايش به مثابهاى بود كه هرچگاه خود را بدان لباسهاى فاخر بياراستى قاضى محكمهء دار القضاى فلك اخضرى كه عبارت از مشترى است براى مجلس ناموس خود ، [ مصرع ] :
كهن جامهاش « * * * * » عاريت « 2 » خواستى
هامش
( 1 ) -A , C: فرايد و
( 2 ) -C , A: بعاريت
( * ) س 1 : والدنيا
( * * ) س 7 : اقضا القضاة
( * * * ) س 10 : ديده در
( * * * * ) س 21 : كهنه جامه