اهل تاريخ هم نشان ندهند * چون توئى در سوالف « 1 » ازمان
غير از آن نكتهاى كه حافظ گفت * لا يرى فى كمالكم نقصان
جبر نقصان كن اى سپهر كمال * پيش از آن دم كه جبر آن « 2 » نتوان
آنچه راندم ز دولت تو سخن * و آنچه دادم « 3 » ز دانش تو نشان
نيست اغراق شاعرانه در اين * نيست تخييل منشيانه در آن
بىگمان واقع است و هست يقين * به يقين ثابت است و نيست گمان
دين پناها به خدمتت نقلى * مىكنم عرضه داشت از فرمان
كه يكى را به ذلت دگرى * نتوان جرم كرد بىعصيان
نسزد از عدالت و انصاف * جرم مركب نهاد بر پالان
دو گناهند در نهايت بعد * روز حشر از سعادت غفران
يكى آزار خلق و آن دگرى * شرك آوردن است با يزدان
هامش
( 1 ) -T،B: در سواد الف
( 2 ) -T: او
( 3 ) -P: ديدم