تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
زمين برمىاندازم . امير محمد ولى بيك برگشت و خواجگى را طلبيده ، فرمود كه : انداخته صد چوب زدند و حكم كرد كه همين ساعت آواره مىشوى و الا خاكستر من و تو به باد فنا مىرود . و خواجگى هم از خانهء امير محمد ولى بيك به خانهء خود نارفته چنان به صوب باديهء آوارگى شتافت كه هيچ‌كس نام و نشان او را ديگر نيافت . منقول است از مولانا صاحب دارا [ كه ] مىفرمودند : سلطان حسين ميرزا « 1 » بايقرا اميرى داشت كه در ايام قزاقيها در چوله‌ها و باديه‌ها سايه صفت سر از قدم آن ظل الهى برنداشت ، و از براى دفع حرارت آفتاب « 2 » شاميانه صفت بر فراز آن سروقامت از جسم خود سايبان برافراشتى . او را امير جهانگير برلاس مىگفتند . چون آفتاب عالمتاب پادشاهى بر سپهر حشمت و عظمت نامتناهى طالع و لامع گرديد ، كوكب طالع آن بىطالع عطارد صفت در تحت شعاع آفتاب عزتش معذب به آتش احتراق آمده بود و بغايت خوار و زار « * » و متبدل و بىاعتبار مانده بود . و هيچ‌كس بر اين سر اطلاع نداشت و انامل خاطر به حل اين
( 77 b )
مشكل نمىگماشت ، و به اين‌همه بدبختى به امير عليشير در غايت سوء مزاج و بدى بود و مير را بسيار اهانتها « * * » مىرسانيد . حضرت مير تغافل كرده جريمهء او را مىگذرانيد و به مقولهء
قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ
« 3 » عمل مىنمود . سالها بر اين منوال گذشت ، روزى سلطان حسين ميرزا با امير عليشير در خلوتى نشسته بودند و از هربابى حكايتى در پيوسته ؛ ميرزا در درج حكمت گشود و از امير عليشير سؤال فرمود كه « 4 » : « [ خلايق فقير نينك حقيدانه سوز آيتادور
هامش
( 1 ) -A: ميرزاء ( 2 ) -B: آفتاب عالمتاب ( 3 ) - قرآن سوره 6 آيه 91 ( 4 ) - عبارات داخل [ ] درAوCنيست ( * ) س 14 : خار و زار ( * * ) س 17 : و ميرزا بسيار اهانتها