با سيل اشك مردم چشمم ز جا شده * در راهت از حباب به خود خانه ساخته « 1 »
در موى خويش پنجه زدند از غمت بتان * از بهرشان غم تو چنين شانه ساخته
آن مه چو حكم كرد « 2 » كه سوزند شمع را « 3 » * عشاق شمع را همه پروانه ساخته
عشاق تاب درد نيارند « 4 » واصفى * با داغ و درد عشق تو مردانه ساخته
* * * خسرو راست
چمن چون بوى تو دارد به بويت در چمن ميرم * به ياد قد تو در سايهء سرو سمن ميرم
زيم از تو بميرم هم ز تو فارغ ز جان و تن * نيم چون ديگران كز جان زيم يا خود ز تن ميرم
خوش آن وقتى كه تو از ناز سويم بنگرى و من * به زارى هرده انگشت او فكنده در دهن ميرم
شدم رسوا درون شهر در صحرا روم اكنون * كه رسواتر شوم گر در ميان مرد و زن ميرم
بخور جمله تنم اى زاغ ، جز ديده كه ديد او را * چو بيرون اوفتم در عرصهء زاغ و زغن ميرم
مرا پيراهن صد چاك پرخونست از آن يوسف * همان آرايش گورم كنيد آن دم كه من ميرم
هامش
( 1 ) - جاى اين بيت با قبلى درTعوض شده است
( 2 ) -T: حكم ساخت
( 3 ) -B 2:
خلق را
( 4 ) -T: ندارند