انسى راست
چشمم كه بىتو گريهاش افسانه ساخته * در رهگذار سيل فنا خانه ساخته
عشاق خسته را كه اسيران محنتند * بوى بهار حسن تو ديوانه ساخته
در ساختند لشكر روم و حبش بههم * تا زلف فتنهجوى تو با شانه ساخته
در چشم من درآمده هرشب خيال تو * منزل ميان مردم بيگانه ساخته
بلبل بسان غنچه از آن در شكنجه ماند * كو داستان حسن گل افسانه ساخته
پروانه را كه مرغ هواى محبت است * شمع از شرار شعلهء خود دانه ساخته
در عشق تست انسى بيچارهاى پرى * ديوانهاى كه جاى به ويرانه ساخته
* * *
لمؤلفه
با سگ مرا حبيب چو همخانه ساخته * اين غم رقيب را سگ ديوانه ساخته
از شعله شمع راست نشان در لباس آل « 1 » * حاصل براى كشتن پروانه ساخته
تا ميل او به مردم بيگانه شد مرا * با خويش از اين معامله بيگانه ساخته
هامش
( 1 ) -T: از آن ؛B: آن