فرياد عاشقان نبود شب به كوى تو * خلق است « 1 » در خروش ز آه و فغان من
بر لوح مانده نامم و بر خاك « 2 » استخوان * آخر جز اين نماند ز نام و نشان من
پيش سگت چگونه توان شد سفيدروى * ز اينسان كه سوخت ز آتش غم استخوان من
گفتى گمان مبر ز من اى واصفى وفا * هرگز نبود از تو خود اين در گمان من
غزل
پس از مردن چو گردد خاك جسم خاكسار من * نيارد بر زبان نامم بجز لوح مزار من
ترا بر « 3 » خاطر از من گر غبارى بود اكنون شد * تنم خاك و صبا برد از سر كويت غبار من
به مهد ناز با صد عيش و عشرت خفته كى دانى * بلا و محنت و بيدارى شبهاى تار من
غزل
زخم دل از ناوك آن دلنواز است اينهمه * يا « 4 » به روى او دلم را ديده باز است اينهمه
كم نگردد ناز تو از ناله و افغان من * چون ترا اى نازنين اسباب ناز است اينهمه « 5 »
هامش
( 1 ) -T: خلقند
( 2 ) -P: خاكم
( 3 ) -T،B، در
( 4 ) -T: تا
( 5 ) - نسخهCاز اينجا را ندارد