لب نهى هرلحظه بهر راز « 1 » بر « 2 » گوش رقيب * بر لب آمد جان من آخر چه راز است اينهمه
عشق ما وابستهء « * » زلف و خط و خال تو نيست * زينت و پيرايهء عشق مجاز است اينهمه
روزن خورشيد را بگرفت دود آه من * يا شب هجران تو دورودراز است اينهمه
شمع از سوز دلم دانست گويا شمهاى * ورنه از بهر چه در سوزوگداز است اينهمه
واصفى را سايهء سرو قدت بر سر فتاد * در ميان عاشقان زان سرفراز است اينهمه
لمؤلفه
اى دل از سوز درون خويش گر دم مىزنى * فتنه مىانگيزى و آتش به عالم مىزنى
اى صبا دلهاى اهل عشق را خواهى شكست * چند زلف يار را هرلحظه برهم مىزنى
مايهء شاديست پيكان خدنگت وه چه سود * چون تو دايم تير بر دلهاى بىغم مىزنى
مىدهى نامحرمان را جاى « 3 » در صدر قبول * دست رد بر سينهء ياران محرم مىزنى
واصفى پاى سگانش را توانى بوسه داد * گر ز همت پشتپا بر مسند جم مىزنى
هامش
( 1 ) -B 2: ناز
( 2 ) -T: در
( 3 ) -PوB 2: بار
( * ) س 3 : عشق تا وابسته