تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥

غزل

ز خاك پاى تو باشد سفيد روئى ما * همين سجود تو بس طاعت و نكوئى ما رخ از طپانچه به عشق تو سرخ مىداريم * به دور حسن تو اين است « * » سرخ‌روئى ما در آشنائى ما بيش از اين بهانه مجوى * تو هم ملاحظه كن از بهانه‌جوئى ما كج است طبع رقيب و تو راست با وى ، ليك * به پيچ‌وتاب درآئى ز راست‌گوئى ما كنى هميشه به اغيار لطف و خوشخوئى * بود همين سبب خشم و تندخوئى ما چنين كه خرقهء ما شد به زرق آلوده * كجا محيط برآيد به خرقه‌شوئى « * * » ما سفيد گشت ترا موى واصفى ، ليكن * درون سياه چه سود از سفيدروئى ما

غزل

اى كه دارى هوس عشق و گرفتارى دل * حال من بين و از آن تجربه‌اى كن حاصل نيست چون عشق ز يك جانب از آن مىترسم * كه مبادا دل او هم به تو گردد مايل دل ز هركس به طريق دگرى بستانى * دلبرى چون تو كسى ياد ندارد كامل عشق‌ورزى به بتى و غرضت آن باشد * كه از او نيز بدين قاعده بستانى دل
هامش
( * ) س 5 : بدور تو اين است . . . ( * * ) س 13 : كذا ، شايد : برآيد ز خرقه
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 195 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف