غزل
ز خاك پاى تو باشد سفيد روئى ما * همين سجود تو بس طاعت و نكوئى ما
رخ از طپانچه به عشق تو سرخ مىداريم * به دور حسن تو اين است « * » سرخروئى ما
در آشنائى ما بيش از اين بهانه مجوى * تو هم ملاحظه كن از بهانهجوئى ما
كج است طبع رقيب و تو راست با وى ، ليك * به پيچوتاب درآئى ز راستگوئى ما
كنى هميشه به اغيار لطف و خوشخوئى * بود همين سبب خشم و تندخوئى ما
چنين كه خرقهء ما شد به زرق آلوده * كجا محيط برآيد به خرقهشوئى « * * » ما
سفيد گشت ترا موى واصفى ، ليكن * درون سياه چه سود از سفيدروئى ما
غزل
اى كه دارى هوس عشق و گرفتارى دل * حال من بين و از آن تجربهاى كن حاصل
نيست چون عشق ز يك جانب از آن مىترسم * كه مبادا دل او هم به تو گردد مايل
دل ز هركس به طريق دگرى بستانى * دلبرى چون تو كسى ياد ندارد كامل
عشقورزى به بتى و غرضت آن باشد * كه از او نيز بدين قاعده بستانى دل
هامش
( * ) س 5 : بدور تو اين است . . .
( * * ) س 13 : كذا ، شايد : برآيد ز خرقه