هردو چشم اشكبارم هركه مىبيند عيان * كى دگر ياد آورد از دجله و آب فرات
واصفى در فكر آن ذات مقدس شد فرو * آنكه كنه ذات او را در نيايد هيچ ذات
غزل
به ياد لعل تو هركس نمىكشد جامى * به بزم عيش نباشد ز عشرتش كامى
دلم كه چون سر زلفت به خويش مىپيچد « * » * به زلف خويش چو بستى گرفت آرامى
كسى كه نيست خبر هيچش از مسلمانى * ببين كه هست در اين دور شيخ الاسلامى
رقيب را سگ خود خوانى و كنى تعظيم * چه باشد ار بنوازى مرا به دشنامى
چنين كه گشت ز تير تو چشمه چشمه دلم * براى طاير مهر تو راست شد دامى
به كعبه روى نيارد چو واصفى هرگز * به عزم كوى تو هركس كه بست احرامى
غزل
شمع بر ياد قدت چون رو به ديوار آورد * صورت سروى ز دود دل پديدار آورد
سربهسر آرند در بستان درختان گوئيا * باد از سرو قدت هرلحظه اخبار آورد
هامش
( * ) س 8 : كذا ظاهرا مىپيچيد