گفت اى مه بدخو « * » ز جفاى تو گذشتم * بر واصفى دلشده بسيار جفا كرد
غزل
آن را كه دل ز آتش عشقت منير نيست * مانند شمع اگر شده ، روشنضمير نيست
دارم گذر ز مهر و وفاى « 1 » پرىرخان * ليكن مرا ز جور و جفايت گزير نيست
سوسن به باغ و غنچه مرا بىتو در چمن * در ديده كم ز خنجر و پيكان و تير نيست
جيب جبل به ماتم فرهاد گشته چاك * در بيستون عيان شده آن جوى شير نيست
گشتم خيال تا به ضمير تو بگذرم * هرگز خود اين خيال ترا در ضمير نيست
كى از زكات حسن بتان بهرهاى برد « * * » * اى خواجه عاشقى كه به كويش فقير نيست
در حسن اگرچه يار ندارد نظير خويش * اى واصفى به عشق ترا هم نظير نيست
غزل
ماه تابان بهر دعوى شب به كوى « 2 » يار رفت * ز انفعال آخر چنان گرديد كز پرگار رفت
دوش بر گردون نبود آن كوكب آتشفشان * برق آه من به سوى گنبد دوار رفت
هامش
( 1 ) -T: ز ياد وفاى
( 2 ) -B: شب به دعوى بهر كوى
( * ) س 1 : گفت اينهمه بدخو .
( * * ) س 14 : كى از زكات . . .