تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
گفت اى مه بدخو « * » ز جفاى تو گذشتم * بر واصفى دلشده بسيار جفا كرد

غزل

آن را كه دل ز آتش عشقت منير نيست * مانند شمع اگر شده ، روشن‌ضمير نيست دارم گذر ز مهر و وفاى « 1 » پرىرخان * ليكن مرا ز جور و جفايت گزير نيست سوسن به باغ و غنچه مرا بىتو در چمن * در ديده كم ز خنجر و پيكان و تير نيست جيب جبل به ماتم فرهاد گشته چاك * در بيستون عيان شده آن جوى شير نيست گشتم خيال تا به ضمير تو بگذرم * هرگز خود اين خيال ترا در ضمير نيست كى از زكات حسن بتان بهره‌اى برد « * * » * اى خواجه عاشقى كه به كويش فقير نيست در حسن اگرچه يار ندارد نظير خويش * اى واصفى به عشق ترا هم نظير نيست

غزل

ماه تابان بهر دعوى شب به كوى « 2 » يار رفت * ز انفعال آخر چنان گرديد كز پرگار رفت دوش بر گردون نبود آن كوكب آتش‌فشان * برق آه من به سوى گنبد دوار رفت
هامش
( 1 ) -T: ز ياد وفاى ( 2 ) -B: شب به دعوى بهر كوى ( * ) س 1 : گفت اين‌همه بدخو . ( * * ) س 14 : كى از زكات . . .