من ديوانه را چندانكه خواهى مى ده اى ساقى « 1 » * كه مردم بر جنون خواهند كردن حمل مستى را « 2 » « * »
دل خود را نهادم چون به كف در مجمع خوبان * فدايت باد جانم كز تو ديدم پيشدستى را
به فكر آن دهان گرديد چندان نيستى حاصل * كه از خود وانيابد واصفى يك ذره هستى را « 3 »
غزل
مه دعوى خوبى چو به آن ماه لقا كرد * او را فلك آخر عجب انگشتنما كرد
جويد مه نو نقش سم رخش تو گويا * ورنه چو من خسته چرا پشت دو تا كرد
با درد و غم و محنت و اندوه قرينم * تا گردش ايام مرا از تو جدا كرد
برداشت كمان و دل اغيار نشان ساخت * فرياد كه آن ترك جفاپيشه خطا كرد
دى وعدهء خون ريزيم افكند به امروز * المنة للّه « * * » كه به آن وعده وفا كرد
پيش دهنت خواست كند غنچه تكلم * شد لال ز خجلت دهن خويش چو وا كرد
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : مى بده ساقى
( 2 ) - درAجاى اين بيت و بيت قبلى عوض شده است
( 3 ) - در نسخهءAاز اينجا بقيه غزلها و مقدارى از فصل بعد نيز حذف شده است .
در نسخهءTبالاى هرشعر عنوان « غزل » نوشته شده است و درPبجاى « غزل » نوشتهاند « و له ايضا » در نسخ ديگر هيچ عنوانى براى اشعار نيست .
( * ) س 2 : حمل هستى را
( * * ) س 17 . المنة اللّه