چون آب زندگى است ولى شربت اجل * پيوسته در طبيعت او مضمر آمده
از فعل تيز خون كسى را چو ريخته * رخسارش از خجالت آن احمر آمده
آبى است صاف و تيز به غايت تنك ولى * گه تا گلو و گاه ز سر برتر آمده
باشد ز خشم سبلت او متصل به تيغ * مانند غمزههاى بتان خونخور آمده « 1 »
كرده ز روى صورت معنيش لام الف * بر فرق هرالف كه چو مد افسر آمده
ز هر آب خورده گهگه و گرديده است تيز * همچون زبان مار و به هول اژدر آمده
هست از ذكور ليك چو انثى بود محيض * باشد اگرچه آب گهى آذر آمده « 2 »
با آنكه هست جمله زبان هست بىزبان * ليكن از او جواب دو صد لشكر آمده
از تيره شب برآمده رخشان و مستطيل * چون صبح كاذب است و ز مهر انور آمده
دانى كه چيست اينكه بيان شد صفات او * شمشير پادشاه فريدونفر آمده
سلطان محمد آن شه صفدر كه تيغ او * ياجوج فتنه را سد اسكندر آمده
هامش
( 1 ) -T: بجاى دو بيت اخير يك بيت دارد مركب از مصراع اول بيت نخست و مصراع دوم اين بيت
( 2 ) -B 2وC: اين بيت را ندارد .