به دور عدل او جز بر كمان كس زور نتواند * چو دارد سركشى آن زور بر وى زان ممر باشد
كمانداران درگاهش بود هريك جگردارى * كه صد ناوك عدويش را ز هريك بر جگر باشد
سهامش روز هيجا غيرت مژگان فتح آمد * كمانش وقت ميدان رشك ابروى ظفر باشد « 1 »
به پيشت واصفى خود را به خدمت چون كمان خواهد * كه تا بر وى ترا از گوشهء چشمى نظر باشد
كمان چرخ تا از كهكشان باشد به زه ، يا رب * قضا را تركش تقدير پيشت بر كمر باشد
لغز شمشير
آن چيست كز شهان جهان بر سر آمده * آن را كه بر سر آمده از پا درآمده
هاروتوار رفته گهى سرنگون به چاه * ز آنجا « 2 » بسان يوسف مصرى برآمده
آب حيات ريختنش كار و دمبهدم * همچون خضر به وادى ظلمت درآمده
پرواز كرده مرغ دل پردلان ز بيم * تا بر جناح باز وغا شهپر آمده
گرديده سرخ و داده سر سبز را به باد * در فعل و رنگ و شكل زبان پيكر آمده
از كوه حاصل آمده و جاش بر كمر * همچون كمر به سيم و زر و جوهر آمده
هامش
( 1 ) -B 2: اين بيت را ندارد
( 2 ) -T: گاهى