يا رب اندر پردهء فانوس لطف حق بود * شمع اقبالت مصون از باد نقص روزگار
واصفى را حال چون شمع است دور از بزم تو * با دل پرآتش و با ديدههاى اشكبار
لغز كمان
چه چيز است آنكه چون ابرو كمانان فتنهگر باشد * گره بر گوشهء ابرو به قصد شور و شر باشد
به وقت جنگ با دشمن نگردد « 1 » روبهرو ليكن * به ميدان چون نمايد پشت ، دشمن را خطر باشد
فراوان شاخها دارد كشيده جمله را درپى * دو سر دارد ولى بر هرسرش ظاهر سه سر باشد
چو شيخ منحنى در چله رفته گوشهاى دارد * ولى هرلحظه از وى گوشهگيرى بر خبر باشد
بود در اصل فطرت كجنهاد اما غريب است اين * كه خيل راستان را متصل بر وى گذر باشد
درآيد هرگه اندر قبضه ، وزنش نيست چندانى * ولى هرگه كشى ، گويى « 2 » ز صد من بيشتر باشد
دو باشد خانهاش اما گهى يك خانه مىگردد * و ليكن خانههايش را نه ديوار و نه در باشد
ز سهم او بود پيوسته خلق بحر و بر ترسان * خصوصا چون به دست پادشاه بحر و بر باشد
شه جمشيدفر سلطان محمد آن شه « 3 » غازى * كه از خورشيد ، گردون را ز سهم او سپر باشد
هامش
( 1 ) -T: نباشد
( 2 ) -C،B 2: گويا
( 3 ) -T: خسرو