گر گشايد چهره ، سازد عالمى را غرق نور * ور بگريد ، عالمى را يك زمان سازد سياه
هست روشن ، آفتاب است اينكه مىگيرد ضيا * هرسحر از آستان پادشاه دينپناه
خسرو عالىنسب سلطان محمد آنكه هست * آفتاب اوج برج سلطنت ، ظل إله
بر كواكب پرتوى از مهر رويش گر فتد * نور گيرد مهر از هريك چنان كز مهر ماه « 1 » « * »
شد ميسر پاىبوس او مگر خورشيد را * كز تفاخر افكند هرروز بر گردون كلاه
شمسهء ايوان جاه اوست خورشيد فلك * ماه باشد خشت فرش زان « 2 » « * * » حريم بارگاه
چرخ با خورشيد ز احسان خانهء جودت رود * قرص گرمى در بغل همچون گداى خانقاه
در رياض همتت خورشيد و چرخ نيلفام * هست يك برگ گل خودروى با مشت گياه
لاف زد از رفعت خود پيش درگاهت فلك * گرم شد خورشيد بر رويش برآمد زين گناه
واصفى تا بر تو تابد آفتاب دولتش * جز دوام ظل جاهش از خدا چيزى مخواه
تا بود خورشيد بر اوج فلك ، تابنده باد * آفتاب دولتت از برج بخت و عز و جاه
هامش
( 1 ) -T،B 2: اين بيت را ندارد .
( 2 ) -T: آن
( * ) س 8 : كز مهر و ماه
( * * ) س 12 : كذا ، نسخهبدل مناسبتر است