صف نخست را نبود جنگ روبرو * گاه از يمين نبرد كنند و گه از يسار
گردد وزير و بدرقه سازند همرهش * زين صف هرآنكه رفت سلامت بدان كنار
با آنكه هرطرف سوى رخشى رخ آورند * وين طرفه بين كه نيست در آن عرصه ، يك سوار
اسپى چنان كه فيل صفت جنگ مىكند * ليكن اريب « * » مىجهد از جا رميدهوار
فيلان جنگجوى در آن عرصهگاه جنگ * هرگه شوند بند شود جنگ را مدار
از كثرت عساكر و ضيق بساط خلق * در خانهها كنند دگر فكر كشت و كار
از كشت و كار لشكريان پادشاه را * حاصل كه هيچ ، فايدهاى نيست جز فرار
ز آواز كشت شه رود از خود ز بيدلى * گوئى « 1 » مگر كه مىشنود كشت ز اضطرار
گسترده خشتها كه ز هرخشت او شده * يك خانهاى كه كرده بر او لشكرى گذار
كردم شمار خشتش از آن ساختن توان * چيزى كه مانده است « 2 » ز « * * » سكندر به يادگار
هامش
( 1 ) -B،T: گويا
( 2 ) -B: مانده ؛T: ماندهء
( * ) س 8 : اوريب
( * * ) س 20 : كذا ، نسخهبدل مناسبتر است : چيزى كه مانده ز سكندر به يادگار .