تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 569

مساهمون:

ص٥٦٩
آنجا كه طبيبان دست از درمانش بداشتند . بابر فرزند عزيز خود را به آگره ، مركز سلطنت خود ، طلبيد . آنجا نيز مرض همايون رفع نشد . تا روزى يكى از اولياء اللّه به نام مير ابو القاسم گفت كه بايد بابر نفيس‌ترين و عزيزترين متعلّقات خود را فداى او كند تا او شفا يابد . بابر نيز جان خود را فداى او نمود ؛ بدين شكل كه بر بالين پسر مريض خود رفته سه بار از طرف سر بيمار دور او گشت و گفت : « درد و بلاى تو بر جان من » . به مجرّد اين عمل در بشرهء مريض حالت بهبود و سلامت ظاهر شد ، بالعكس مزاج پدر مهربان از استقامت منحرف گرديد ( امپراطورى دوّم مغول ، ص 238 ، به نقل از ترجمهء واقعات بابرى ، به نقل از دكتر عبد الحسين نوايى ، مأخذ قبلى ، ص 9 ) 74 ) احمد يادگار نيز در مورد كارشكنى مير خليفه در هنگام جلوس همايون شاه بر تخت سلطنت مىنويسد : « . . . امير نظام الّدين خليفه كه در آن وقت صاحب اختيار و مدار كارخانهء سلطنت بر او بود از شاهزادهء جوانبخت محمّد همايون ميرزا به واسطهء بعضى امور كه در معاملات دنياوى واقع مىشود بيم و هراس داشته به سلطنت ايشان راضى نبوده ، و ديگر شاهزاده‌ها دور بودند ، چون مهدى خواجه داماد حضرت فردوس‌مكانى جوانى سخى و باذل به امير خليفه رابطهء اتّحاد داشت ، خليفه قرار داد كه او را به پادشاهى بردارد . . . روزى مهدى خواجه به دربار آمده بود . اتفاقاً امير خليفه به ديدن او رفته و او در خرگاهى تنها بوده ، به غير از خليفه و خواجه مهدى و مقيم هروى در آن خرگاه نبوده . . . بعد وداع خليفه دست بر ريش خود كشيده گفت : « ان شاءاللّه تعالى تو را پوست بكنم » . . . بعد از آن خواجه مقيم رخصت گرفته برون آمد و بسرعت خود را به خليفه رسانيد و گفت با وجود محمّد همايون ميرزا و ديگر برادران رشيد چشم از حلال‌نمكى پوشيده مىخواهيد كه اين دولت به بيگانه انتقال نمايد ، هر آينه نتيجهء آن به غير از اين نخواهد بود و سخن خواجه مهدى بيان نمود . و خليفه در ساعت كسى به طلب محمّد همايون ميرزا كه در سنبل بوده فرستاد . . . » ( تاريخ شاهى ، ص 130 به بعد . و نيز - طبقات اكبرى ، ج 2 ، ص 28 ) .