آنقدر آشفتگى خاطر و برهمزدگى باطن آن مقدّس نهاد را روى داد كه از حيطهء خيال بشرى بيرون باشد . بيرام خان ، اتگه خان و ماهم اتگه به مقدّمات دلاويز تسلّى مىدادند . چون از فرط محبّت بود آنچه آن را سرمايهء تسلّى مىدانستند باعث مزيد اندوه مىشد .
اين برگزيدهء معبود حقيقى براى آحاد النّاس آنقدر دلنگرانى و توجّه مبذول مىدارد و از فوت هر كسى - كه رايحهاى از اخلاص و عقيدت و هنرمندى دارد - چگونه متأسف و متألّم مىشود ، جاى آن است كه در اين باب كه در زمان سالف موجب خرسندى و خوشحالى اهل غفلت مىشد بر ذات مقدّس چنين حالت رود ، تا اهل عالم كه نظر ايشان جز بر محسوس نباشد ، بر حقيقت بزرگى اين بزرگ جهان اعتراف نمايند . و اين اعتراف وسيلهء اهتداى جمهور انام شود ، و اين اهتدا ذريعهء شمول نورانيّت و عموم حقانيّت گردد ، واگرنه اين معنى بودى در وسعتآباد دانش و خداشناسى و حقّپرستى اين نورپرورد اقبال كجا راه داشتى كه در تقادير ايزدى چنين شكايت در ابروى عبوديّت به هم رساندى .
آخر به تأييد عقل دورانديش خود به مأمن صبر خراميده در تصدّقات و تبرّعات - كه به مسافران عالم بقا سودمند آيد - اهتمام فرمودند . اصحاب نظم و ارباب فهم مرثيهها و تاريخها گفتند . از آن جمله خواجه حسين مروى تركيببندى در مرثيهء آن غفرانقباب ترتيب داد . اين چند بيت از آن است .
اشعار
اى دل صداى مرگ تو را هم شنيدنيست * صبح اجل به مطلع عمرت دميدنيست
چون كلّ نفس ذائقة الموت حكم شد * مىدان يقين كه شربت مرگت چشيدنيست
اين نام زندگى كه نهادند مر تو را * نام تو را به طرفِ مماتت كشيدنيست