مجتهد مىتوان گفت يا نه ؟ و شيخ مبارك ، پدر مؤتمن الدّوله ابو الفضل ، كه اعلم علماى زمان خود بود حسب الامر تذكرهاى در اين خصوص نگاشته و به مهر خود مختوم گردانيده به علماى عصر كه در اردو حاضر بودهاند سپردهفتوى خواست . علما مرضى پادشاه از فحواى سؤال دريافته بعد تأمّل و امعاننظر در معانى آيهء كريمهء
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
و ديگر احاديث و اقوال كه در اين باب ورود يافته همگى حكم كردند كه مرتبهء سلطان عادل عند اللّه زياده از مجتهد است ، چه نصّ اولى الامر مؤيّد وجوب اطاعت سلاطين است على رايهم نه معاضد مجتهدين . . . همه بر آن تذكرهها مهرهاى خود زدند . بعد از آن مخدوم الملك و عبد النبى صدر را احضار نموده مأمور به مهر و دستخطّ نمودند . آنها نيز طوعاً و كرهاً مهر و دستخطّ خود نمودند .
بدين طريق اكبر شاه مخالفان را از ميان برداشت و موافقان نيز او را « صاحب ملكهء اجتهاد » و « ظل اللّه » دانسته ، اطاعت او را تالى اطاعت امر الهى و واجب شرعى و فرض عينى دانستند . آنگاه روز جمعهاى ، اكبر در شهر فتحپور سيكرى ، پس از نماز جمعه در مسجد جامع بر منبر رفت و خود را مظهر تام الهى و امام مفترض الطاعه اعلام كرد و اين اشعار را كه شيخ فيضى ساخته بود بر خلق فروخواند :
خداوندى كه ما را خسروى داد * دل دانا و بازوى قوى داد
به عدل و داد ما را رهنمون كرد * بجز عدل از خيال ما برون كرد
بود وصفش ز حدّ فهم برتر * تعالى شأنه اللّه اكبر « 1 » .
سپس دستور داد تا در هر شب جمعه علما و مشايخ اسلام از شيعه و سنى ، كشيشان ژزوئيت ، احبار يهود ، موبدان زردشتى ، پانديتهاى برهمن ، حتى ملحدان و دهريان و طبيعيون با آزادى تمام در چهار ايوانى كه به همين قصد در قصر خود بنا كرده بود ، با يكديگر به بحث و استدلال بنشينند ، و خود نيز در بحثها شركت مىجست و داورى
هامش
( 1 ) . على اصغر حكمت ، سرزمين هند ، ص 82 .