و از وقايعى كه در آن نزديكى به ظهور آمد ، قضيّهء قنبر ديوانه است : اندكى از گفتگوى بسيار او آن است كه او از آحاد النّاس ، بلكه از مجاهيل اردوى اقبال بود . وقتى كه رايات نصرت بعد از فتح سهرند به جانب دهلى نهضت فرمود اين قنبر جمعى از اوباش را گرد خود فراهم آورده دست به تاخت و تاراج دراز كرد .
پيوسته غنايم به دست آوردى و به مردم دادى و از روى گربزت پيوسته عرايض نياز به درگاه نوشتى و از نواحى سهرند تاختهتاخته سنبل را در تصرّف درآورد . خود در سنبل نشسته پسر خواندهء خود را كه عارف اللّه نام نهاده بود به بدوان « 10 » فرستاد .
در آن حدود راى حسين جلوانى كه از اعاظم امراى افغانان بود ، بىجنگ ويران شد . قنبر از آنجا خود را به كانت كوله رسانيد و آن نواحى را نهب و غارت كرد و در آن حدود با ركن خان - كه از رؤساى افغانان بود - جنگ بىتزكانه كرده شكست يافت . از آنجا به بدؤان آمد .
هرچند كه اين ديوانهء عاقل پيوسته عرايض فرستادى و اظهار بندگى و نيكوخدمتى كردى ، امّا فعل او با قول او موافقتى نداشت . پا از اندازهء گليم دراز كرده مردم را از خود منصب خانى و سلطانى دادى و علم و نقاره بخشيدى . تنها مستى دنيا نداشت : سوداى جنون نيز ضميمهء حالت او بود . بارها از ديوانگى يا ديوانهساختگى و ابلهطرازى خانهء خود را به تاراج داده بود و همواره از او حركات نامنظّم - كه شركت به مجانين داشته باشد - به ظهور آمدى .
چون مكرّر اين معنى به مسامع عزّ و جلال رسيد ، فرمان قضا جريان به عليقلى خان شيبانى صادر شد كه او را به درگاه معلّى فرستد ، و اگر سر از اطاعت پيچد تنبيه نمايد .
در همين اثنا كه ديوانه از ركن خان شكست يافته به بداون آمده بود ، عليقلى خان از مهمّات ميرت ( 173 ) فارغ شده به سنبل رفت و بعد از فراغ مهمّات آنجا به بداون آمد . هرچند عليقلى خان كس به طلب او فرستاد پيش او نرفت و گفت : « چنانچه تو بندهء پادشاهى ، من هم از غاشيهداران اين موكبم ، و اين ولايت به زور شمشير گرفتهام » . آخر الامر عليقلى خان به جنگ پيشآمد . چون
هامش
( 10 ) د : بدانون ؛ و در بعضى نسخه : بداؤن