وقّاص سلطان و شاه محمّد سلطان حصارى برآمدهاند . آن حضرت فوجها آراسته قدم در ركاب ظفر اعتصام نهادند . در ميان قراولان اندك جنگى شد . در وقت فرود آمدن موكب عالى شاه محمّد سلطان حصارى با گروه انبوه بر سر اردوى معلّى تاخت و جوانان كارطلب ، مثل كابلى خان - برادر محمّد قاسم موجى - شيرمحمّد پكنه و محمّد خان تركمان ، بغايت مردانه قدم پيش نهاده تردّد پسنديده كردند ؛ چنانچه كابلى افتاد و مخالفان تاب مقاومت نياورده فرار نمودند . اويكن اوغلان را كه از اوزبكان نامى بود دستگير ساخته به ملازمت آوردند .
ميان محمّد خان تركمان و سيّد محمّد پكنه مناقشه شد . هر كدام نسبت اين دستبرد به خود مىكرد . حضرت حقيقت حال از اويكن استفسار فرمودند كه تو را كه فرود آورد . اشارت به محمّد خان كرد كه اوّل اين شمشير به من انداخت . از هول شمشير اين مرد از اسب جدا شدم و چون خود را راست كردم و ايستادم اين مرد ديگر - و ايما به سيّد محمّد پكنه كرد - شمشير بر روى من انداخت . حضرت به سيّد محمّد اعراض فرمودند كه او انداختهء محمّد خان است . تو بىمروّتى كردهاى كه بر صيد ديگرى شمشير انداختهاى جلدو را به محمّد خان عنايت فرمودند و اويكن را به پير محمّد آخته سپردند كه از احوال او خبردار بوده تيمار او كند .
با وجود آثار فتح و نصرت امراى نفاقسرشت بىاخلاص اظهار بيدلى مىكردند و همواره خبرهاى ناراست از جانب ميرزا كامران مذكور مىساختند و در ميان خود شهرت مىدادند . اگرچه هر شنيعه « 7 » كه به ميرزا نسبت كنند از بس كه مادهء قابل بود راست نمىنمود ، امّا اينجا خلاف واقع سخنان بر او مىبستند [ 289 ] .
القصّه ، روز ديگر اوزبكيه هجوم نموده به تمام و كمال آمادهء جنگ و مستعدّ پيشدستى شدند . عبد العزيز خان ، پسر عبيد خان ، قول شده بود و پير محمّد خان برانغار ، و سلطان حصار « 8 » جرانغار . آن حضرت نيز لشكر را جابجا نصب فرموده ، قلب را به وجود اقدس رفعت بخشيدند و ميرزا سليمان را در برانغار
هامش
( 7 ) م : ثقيفه ؛ و در بعضى نسخه : تقصير
( 8 ) د : سلطان شاه محمّد حصارى ؛ م : سلطانان حصار