شيرافگن رسيد او هم از ميرزا هراس داشت ، به اتّفاق آن جماعه الغ ميرزا را گرفته به درآمد ، و دولت ملازمت دريافت . حضرت جهانبانى اين جماعه را به عواطف بىدريغ خلعت امتياز بخشيدند . زمين داور نامزد الغ ميرزا شد .
قاسم حسين سلطان اگرچه همراه اينها برآمده بود ، امّا شبى راه را گم كرده در ميانهء هزاره افتاد و بعد از چند روز غارت زده ، پياده و آبلهپاى رسيد . آن حضرت فرمودند كه هنوز در اخلاص تو نقصانى بود كه راه گم كرده به چندين بلا مبتلا شدى .
بعد از آن دده بيگ « 3 » هزاره با خيل و حشم خود آمد و عرايض اعيان كابل نيز رسيد . از رسيدن اين جماعه و آمدن عرايض از اكثر امرا و اعيان كه در كابل بودند انبساط عظيم در اردوى معلّى پيدا شد . و قزلباشيّه كه متردّد خاطر بودند مطمئن شده جدّ و جهد تمام از سر گرفته و تزلزل در اركان قلعهدارى افتاد و پاى ثبات از كنگرهء محافظت لغزيد .
ساكنان قلعه روزبروز احوال ميرزا عسكرى را نوشته از سر ديوار قلعه مىبرتافتند كه كار بر قلعهنشينان دشوار شده در گيرودار خود مردانه باشيد ، و در قلعهگشايى كمر همّت محكم بربنديد ، و دست از اهتمام بازمداريد كه اهل قلعه به تنگ آمدهاند .
عاقبت كار به جايى رسيد كه اعيان لشكر ميرزا عسكرى يكانيكان از قلعه خود را بيرون مىانداختند و توپچيان و پيادهها از بالا مىافتادند . اوّل خضر خواجه خان نزديك به مورچلى كه مخيّم اقبال بود از قلعه خود را انداخت و گريبان عجز به دست انكسار گرفته ، در پاى مقدّس حضرت جهانبانى افتاد . بعد از آن مؤيد بيگ ريسمان بسته از قلعه پايان آمد و به شرف زمينبوس سربلند شد .
بعد از آن اسمعيل بيگ - كه از امراى حضرت گيتىستانى فردوسمكانى در دلاورى و كنگاش مسلّم وقت بود - رسيد ، و ابو الحسن بيگ برادرزادهء قراچهخان و منوّر بيگ پسر نور بيگ همراه او آمدند .
شبى خضر خان هزاره خود را از قلعه انداخت و دو سه هزاره او را بر پشت
هامش
( 3 ) الف : دوده بيگ