دربار اكبرى معرفى مىكند ، از آنجا كه با وى و پدر و برادرش ميانهء خوشى نداشت در تقبيح هنر شاعرى ابو الفيض اشعار وى را با اشعار عرفى شيرازى و خواجه حسين ثنايى مشهدى مقايسه كرده ، مىنويسد :
« . . . او ( عرفى شيرازى و ثنايى ) از شعر عجب طالعى دارند كه هيچ كوچه و بازارى نيست كه كتابفروشان ديوان اين دو كس را در سر راه گرفته نايستند و عراقيان و هندوستانيان نيز به تبرّك مىخرند ، به خلاف شيخ فيضى كه چندين زرهاى جاگير صرف كتاب و تذهيب تصانيف خود ساخته هيچكس به آن مقيّد نمىشود ، مگر همان يك سواد كه خود به اطراف فرستاده » . « 1 »
مولانا شبلى مىنويسد كه فيضى را به خاندانش نهايت درجهء مهر و محبّت بود . ابو الفضل را در نامههاى خود « علّامى اخوى » و « نوّاب اخوى » خطاب مىكند . در قصيدهء فخريه در خصوص ابو الفضل مىگويد :
« در 997 ق . اكبر در پيشاور بود كه خبر رسيد مادرش بيمار است .
شاه را گذاشته ، خود حركت نمود . در رسيدن به لاهور او فوت كرده بود . « 2 » بيتاب شده و نامهاى كه مىنويسد از آن خون مىچكد . به دوستش چنين مىنويسد : بالفعل حالى دارد كه بنده را نمىتوان شناخت . بدن در
هامش
( 1 ) . منتخب التواريخ ، ج 3 ، ص 285 .
( 2 ) . مرگ مادر مؤلّف در 997 ق . اتفّاق مىافتد . شيخ ابو الفضل از اين بابت سخت اندوهگين مىشود و اين ابيات را با خود زمزمه مىكند :با اينچنين پدر كه نوشتم مكارمش * در فضل مفتخر ز گرامى برادرمصدساله ره ميان من و اوست در كمال * در عمر اگرچه يك دو سالى فزونترمچون مادر من به زير خاك است * گر خاك به سر كنم چه باك استدانم كه بدين شغب فزايى * ز انجا كه تو رفتهاى نيايىليكن چه كنم كه ناشكيبم * خود را به بهانه مىفريبم .