و از كمال بىاتّفاقى و بىتدبيرى حال به اينجا رسيد كه غضنفر نامى از نوكران يادگار ناصر ميرزا با سيصد سوار جدا شده پيش سلطان بهادر رفت و محرّك آمدن سلطان شد . و نوشتههاى دولتخواهان او پىدرپى رفت تا آنكه سلطان بهادر متوجّه احمدآباد گشت و به زودى نزديك سركيج فرود آمد .
عسكرى ميرزا ، يادگار ناصر ميرزا ، هندو بيگ ، قاسم حسين خان نزديك به بيستهزار سوار عقب اساول روبروى سلطان رفته فرود آمدند و تا سه شبانهروز مقابله داشتند . و از آنجا نه با حضرت جهانبانى اخلاص درست داشتند و نه سوداى پاك از تبهرايى و انديشهء نادرست جنگ ناكرده به جانب جانپانير روان شدند و انواع خسران روى داد .
نمكخوردن و كاسه بر سر خوان شكستن و در محلّ تقديم شكر عرصهء تقصير و ساحت كمخدمتى پيمودن ظاهر است كه به چنين روز نشاند . سبحان اللّه ! گرفتم كه دل اخلاص گزين - كه گوهرى است بىبها و در خرابآباد دنيا كم به دست افتد - نداشتند ، نقد معاملهدانى و سوداگرى - كه رايج اين چار بازار است - چرا از دست داده بودند .
القصّه سلطان بهادر كه هزارگونه انديشمندى داشت دلير گشته متعاقب روان شد . سيّد مبارك بخارى هراول سلطان بود . نزديك به لشكر پادشاهى رسيد .
چند اول يادگار ناصر ميرزا بود . برگشته جنگ مردانه كرد و بسيارى از هراول را به قتل رسانيد . به دست ميرزا زخمى رسيد . غنيم به محمودآباد ايستاد و ميرزا مراجعت كرده به لشكر ملحق شد .
ميرزا عسكرى چون دلباى داده بود از آب « 2 » مهندرى - كه پيش راه بود - بىمحابا گذشت . خيلى از سپاه رخت زندگانى به سيل فنا دادند . سلطان نيز تا آب مهندرى آمد . ميرزا چون به جانپانير رسيد ، تردى بيگ خان لوازم مهماندارى به جاى آورده به محلّ خود بازگشت . روز ديگر ميرزايان به انديشهء فاسد به تردى بيگ خان پيغام فرستادند كه ما پريشاناحوال آمدهايم و لشكر بدحال است . از خزانهء قلعه پارهاى برسم مساعدت براى ما بفرست كه به لشكر
هامش
( 2 ) ط : ميرزا عسكرى به سرعت متوجّه جانپانير شده از آب