پذيرفت ، تأسّف عظيم فرموده تمام شب را به رقّت و بكا گذرانيدند .
بعد از انصرام اين امر تردى بيگ خان را در جانپانير گذاشته ، رايات نصرت را متوجّه احمدآباد ساختند و بر لب آب مهندرى نزول اجلال فرمودند .
عماد الملك نيز دليرى كرده پيشآمد . به هريك كوچ موكب معلّى او نيز كوچ مىكرد . ميان قصبهء نرباد و محمودآباد با ميرزا عسكرى - كه هراول بود و چند منزل پيشتر مىآمد - روبرو شده ، جنگ عظيم درپيوست و شكست بر ميرزا افتاده بود كه يادگار ناصر ميرزا ، قاسم حسين خان ، و هندو بيگ با جمعى كثير رسيدند و علم دولت را افراشته طنطنهء وصول كوكبهء عظمت پادشاهى به گوش مخالفان رسانيدند كه اينك موكب عالى رسيد .
اين سخن گفتن و صدا به گوش اعدا رسيدن و فتح يادگار ناصر ميرزا و شكست مخالفان معاً روى نمود . يادگار ناصر ميرزا چون از همه پيش بود جنگ بر سر او آمد . از جانب مخالفان عالم خان لودى و چندى ديگر تردّد نمايان كردند تا عماد الملك نيمجانى به سلامت به در برد . درويش محمّد قراشير پدر شجاعت خان در آن جنگ به شهادت رسيد .
در اين اثنا سطوح رايات پادشاهى رسيد و فتح بر فتح روى نمود . در آن هنگام كه موكب مقدّس [ 141 ] آن حضرت رسيد از سههزار بيشتر و از چارهزار كمتر از مردم مخالف كشته افتاده بود . از خداوند خان پرسيدند : « ديگر احتمال جنگ مانده است يا نه ؟ » او جواب داد : « اگر آن غلام مبروص ؛ يعنى عماد الملك ، خود در اين جنگ بوده جنگ آخر شد و اگر او خود نبوده است ظاهراً يك حركت مذبوح ديگر محتمل است » .
به تحقيق اين معنى مردم متعيّن شدند . دو كس زخمى كه در ميان كشتهها نيمكشته افتاده بودند از ايشان به وضوح پيوست كه اين جنگ به سركردگى عماد الملك بود . روز ديگر موكب والاشكوه كوچ كرده ، پيشتر نزول اجلال فرمود و ميرزا عسكرى با عساكر دولت همچنان پيشپيش مىرفت .
چون اين طرف حوض كانگريه « 20 » مخيّم اقبال شد ميرزا عسكرى به عرض
هامش
( 20 ) ح : كانگره