و لشگرنويسان و اهالى نظام كه چندين هزار نفر بودند ، با همان هيأت و لباس رسمى و حالت گريه ، تا ابتداى خيابان اميريه پياده تشييع جنازه نموده ؛ از آنجا به مركبان خود سوار شدند . و عملهى دربارى ، از فراشان و يساولان و شاطران و پليس پياده ، تا بيرون دروازهى حضرت عبد العظيم رفتند . از آنجا بعضى از شاهزادگان و رجال دولت و سواره و توپخانهى قزاق و ساير سواران دولتى ، تا حضرت عبد العظيم ، از جلوى جنازه مىرفتند ؛ و دستجات موزيك نظامى ، به مقتضاى رسم و آئين دولتى ، به آهنگ عزا در اطراف خيابان مىنواختند و حاضرين را قرين گريه و عزادارى مىساختند .
تمام اهالى شهر ، بلااستثنا ، مگر معدودى از خانه پايان ، از مرد و زن و خرد و بزرگ ، از درب ميدان توپخانه تا قريهى حضرت عبد العظيم ، كه يك فرسنگ و نيم راه است ، همهجا در دو طرف خيابان و كوچهها و بالاى بامها و بالاخانهها و غرفهها و روزنهها ، از كنار خيابان خارج شهر و دامن صحرا ، پشت در پشت ايستاده ؛ تمام ، بدون استثنا ، به حالت گريه و اندوه بودند و بعضى به سر و سينه مىزدند . چنان هنگامهيى برپا شد كه سنگ جماد به حالت ناله و فرياد مىآمد . در اين چندين سال عمر ، چنين شورش و عزادارى ديده نشده بود : بىاختيار زن و بچه گريه مىكردند - محشرى عظيم و قيامتى كبرا برپا بود . فى الحقيقه ، آن روز ، من از اين مردم تعجبها كردم و حيرتها بردم كه چقدر با وفا و با حقوق و شاه پرستند . اگر رجال دولت و سلسلهى چاكران دربارى گريه مىكردند ، تعجب نداشتم ؛ از آنكه ، پنجاه سال در سايهى صاحب اين جنازه نعمت برده بودند . تعجب من از اين بود : اشخاصى را ديدم گريه مىكنند و به خود مىزنند كه شر محض يا الواد سر محله يا فلان بچه و بيوهزن بودهاند . اگر از ترس ملامت نبود ، شايد بعضى خود را هلاك مىكردند . سبحان الله ! چه رزء عظيم و چه بلاى عميمى بود ! چقدر دل شخص مسلمان مىسوزد كه در حرم مطهر حضرت عبد العظيم ، عليه التكريم ، پس از آنكه بندگان اقدس همايون شاهنشاه شهيد سعيد زيارت كند و طواف نمايد ، به حضور آن شاه ديندار عرض كنند كه : « ظهر شده و ناهار حاضر است ! بيرون تشريف بياوريد و ناهار ميل كنيد ! » ؛ آن شاهنشاه بگويد : « چون با وضو هستم ، در اين حرم نماز مىگزارم و بيرون مىآيم ! » ؛ چون بخواهد كه مشغول نماز شود ، ناگاه مرد ناپاكى به سينهى بىكينهى او تير طپانچه زند كه به قلب كارگر شده ، دو دقيقه بيشتر در اين جهان نماند . و بعد كه از آن قاتل ناپاك سبب را استفسار كنند ، كمال رضامندى را از آن شاهنشاه اظهار كرده ، بگويد : « شاخهها و ثمرات او به من زيان رسانيدند . من اصل شجره را انداختم كه ديگر چنين شاخهها از وى بروز نكند و چنين بارها ندهد كه مردم در گزند نيفتند . » افسوس ! افسوس ! كه مجال شرح و بسط نيست ؛ و الا ، بعضى كلمات مكنونه و اسرار مخزونه مىنگاشتم و عبرت نامه به يادگار مىگذاشتم .
خلاصه ، هنگام وصول جنازهى مقدس به دم دروازهى شهر ، مجددا شليك توپ شد . در ورود به زاويهى مقدسهى حضرت عبد العظيم هم ، از دو طرف خيابان ، سپاه انجم پايگاه صف بسته ، با تعبيهى تمام ايستاده بودند . نزديك چوببست بازار ، تابوت مبارك را از محفهى بزرگ بيرون آورده ، محفهى كوچكى گذاشتند ؛ و از آنجا با دوش به صحن
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 68
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٦٨