الجار و كتاب حقايق علويه و كتاب كافية العروض و كتاب لب الحساب و نسخهى تشريح - التقويم و ديوان قصايد در مراثى و مناقب و كتاب جوامع الحكم و مجالس نظاميه . »
جناب نظام العلماء در ذيل اين شرح احوال ، چند قصيدهى عربيه از خود نگاشتهاند كه نزد بنده الان موجود است . بعضى از ابيات آن قصايد را در اينجا مىنگارم . اين ابيات را دربارهى مرحوم ميرزا سعيد خان وزير امور خارجهى سابق سرودهاند .
« هيهات هيهات من يد نوه مكرمة * و من يقاس على ميرزا سعيد خان
اى المناقب اتلو من مناقبه * واى اخلاقه املى لخلانى
دفع المظالم ام تمهيد معدلة * بسط المكارم او تشييد احسان
لدفع كيد العدى فى كفه قلم * له يحاكى عصا موسى بن عمران
يحيى و يهلك بالاقلام يا عجبا * يحكى قلامته عن سيفه القانى
اقلامه فى امور الملك قاطعة * ما ليس يقطعه اسياف عدوان »
در شعر اول كه ضمير « يدنوه » بدون مرجع ذكر شده است ، محل ايراد نيست .
از اين قبيل اشعار ، در عرب ديده شده است . اما ، در مصرع ثانى شعر اول ، يك حرف زايده است كه در فن تقطيع درست درنمىآيد . اغلب ادباء و شعراء عجم ، اين خبط را كردهاند . عيب اهل ايران اين است كه : طبع نقاد و ذهن و قاد خوب دارند ؛ اما ، اشعارى كه مىسرايند ، عيب آن را از استاد نمىپرسند و استاد هم كه آن اشعار را مىشنود ، بهواسطهى جلالت طرف مقابل ، حيا كرده ، عيب اشعار را نمىگويد كه خواننده نرنجد . به اين جهت ، اغلب ابناء زمان در اشعار طبع رائق دارند ؛ لكن ، چون درست از استاد استفهام نكردهاند ، در بعضى اشعار ايشان امفوات و مقطعات و خبط قافيه و سهو در تقطيع مىشود . لزومى ندارد كه شخصى در بحرى شعر گويد ، كه اسم ممدوح بقاعدهى تقطيع ، درست در آن بحر نيايد . من تا بتوانم حقيقتگويى را از دست نداده ، از تكذيب احدى نهراسم .
گاهى كه ناچار شوم ، قدرى از بعضى مطالب اغماض مىكنم .
اين چند شعر ازجملهى يك قصيدهى ايشان است ، كه تمام آن نزد من ضبط است و بعضى از آن را مىنگارم .
« بد الى وجد من غناء البلابل * و هلالى نجاة من عناء البلابل
و هذا اوان الروض و الروض ضاحك * و عيناى بحرى منهما قطر و ابل »
اين چند شعر از قصيدهى ديگر ايشان است كه در مدح حضرت امام بر حق ، على بن ابيطالب ، عليه السلام ، انشاء كردهاند .
« جد الفراق و ستر الهجر مسدول * و القلب مشتعل و الدمع مسيول
كيف السلو و نارا لحب تضطرم * و الدمع فى طلل الاحباب مطلول
و تفت عند رسوم الدار اطلبه * و القوم عاذلة و القلب مشغول »
و العين هاطلة للدمع سائلة * و الجهر احرقى و الصبر مفصول
و نيز چند شعرى ديگر گفته ، به حسن تخلص مىرسد و در مديحهى امام به حق على بن ابيطالب رسيده ، مىگويد :